اینکه می نویسم نمی دانم چقدر حق دارم به گناه دیگران رسیدگی کنم و چقدر حق ندارم. (عجب جمله ای نوشتم: «حق» ـ «گناه» ـ «رسیدگی»  ـ خود این کلمات جای بحث دارند) اما خب! حرف زدن که مالیات ندارد. خدا از سر تقصیراتمان بگذرد. ما که هدفمان گمراه کردن خلق الله نیست. نیست که هیچ. اگر شد بهتر کردن جامعه ای است که خودمان (یعنی خودم) هم در آن زندگی می کنم. بگذریم.

داشتم در مورد سنت آگوستین یعنی آگوستین قدیس مطالعه می کردم.(مطالعه! چه حرفها! چه چیزها! چه اردها! چه فیس ها! خدایا! آدم شاخ در می آره!) این آدم یک عمر در بلاتکلیفی و بوالهوسی به سر برده و سر آخر خط نشان بده ی مسیحیت شده! یک عمر به ندای هورمون تستوسترون گوش کرده و بعد قدیس شده! اسقف شده و غیره و ذلک!

حالا دو حالت دارد: یا واقعا آدم شده و این حرفها و خدا به مقامی رسانده که ...

یا اینکه «تا احمق در جهان است...»

من که نمی دانم کدامیک از این موارد است. اما هر چه هست امروز آگوستین قدیس اش می خوانند و نظریاتش را در فلسفه و مذهب و سیاست مد نظر می دارند.

در مورد نظرات او مطلبی خواهم نوشت. اما کی؟ شاید وقت گل نی! راستش کی حال دارد بداند سنت آگوستین چه می گفت. خیلی که بخواهند بدانند. از باب «من هم این را می دانم» است. خب! باز به من چه. من که مسوول بهشت و جهنم و موضوعات مورد علاقه ی مردم نیستم. اما خب! همانطور که آن اول گفتم. دوست دارم جامعه ام جامعه ای لول بالا و مرفه و باسواد و باتربیت باشد. خودم هم همینطور.

وراجی زیاد شد. به قول قدما: «زیاده عرضی نیست. باقی بقایتان.»