از نامه ی یک دوست

«خیلی از کارهایی که می کنی و من نیز قبلا می کردم، از روی تقلیدهای واقعا کورکورانه است از آدم هایی که خودشان هیچ چی نمی فهمن.

دلیل مان هم چیزی است که خود را دلیل خود می داند.»

یک عکس هم بیاندازم تنگش تا مطلب قشنگ تر شود. این عکسی است از یک تفنگ فلینت لاک یا چخماقی که در زمان جد بزرگوار مرحوم ما با آن خاک در کاسه ی سر دشمنان می کردند. و البته هیچ ربطی هم به آن جمله ی یادگاری بالا ندارد.

Flintlock

 

ذکر خیری از یک مرد بزرگ

میرزا تقی خان امیرکبیر را که همه می شناسیم و نیاز به معرفی ندارد.

Amir Kabir

این نامه ای از آن مرد بزرگ است خطاب به حضرت سلطان صاحبقران: ناصرالدین شاه قاجار. به یک بار خواندنش می ارزد:

Amir Kabirs Letter

رساله ی مجدیه و ماجرای شترمرغ های ایرانی

Execute

رساله ی مجدیه تألیف حاج میرزا محمدخان مجدالملک است که در سال ۱۲۸۷ قمری نوشته شده است. این رساله، علاوه بر آن که یکی از معتبرترین اسناد درباره ی وقایع و اوضاع کشور در دوره ی ناصرالدین شاه است، از نمونه های برگزیده ی نثر در قرن سیزدهم است.

میرزا محمدخان مجدالملک سینکی متولد منطقه ی سینک لواسانات از توابع مازندران است و به همین مناسبت، نام همین منطقه در آخر نام او درج می شد. او از ارادتمندان امیرکبیر بود و از طرف آن مرد بزرگ به مأموریت هشترخان (حاجی طرخان)؛ آستاراخان امروز اعزام شد.

رساله ی او کشف الغرایب نام دارد که به خاطر نام نویسنده اش به رساله ی مجدیه معروف گشته است. این رساله مملو از مطالب گوناگون و انتقادات کوبنده ی نویسنده از دستگاه دولتی آن روز است که از مهم ترین رسائل اخلاقی و انتقادی عصر قاجار به شمار می آید.

برای آشنایی بیشتر با این رجل سیاسی و فرهنگی عصر قاجار می توانید به آدرس ذیل مراجعه فرمایید:

http://www.iichs.org/index.asp?id=82&doc_cat=7

نوشته ی ذیل نمونه ای است از رساله ی مذکور:

حکومت ایران نه به قانون اسلام شبیه است، نه به قاعده ی ملل و دول دیگر. باید بگویم: حکومتی است مرکب از عادات ترک و فرس و تاتار و مغول و افغان و روم، مخلوط و درهم و یک عالمی است علی حده با هرج و مرج زیاد، که در هر چند قرنی یکی از ملوک طوایف مذکوره به ایران غلبه کرده اند، از هر طایفه ای عادت مکروهه و مذمومه در ایران باقی مانده، و در این عهد همه ی آن عادات کاملاً جاری می شود.

شترمرغ های ایرانی که از پطرزبورغ و سایر بلاد خارجه برگشته اند و دولت ایران مبلغ ها در راه تربیت ایشان متضرر شده، از علم دیپلمات و سایر علومی که به تحصیل و تعلم آن مأمور بوده اند، معلومات آنها به دو چیز حصر شده: استخفاف ملت و تخطئه ی دولت.

در بدو ورود، پای ایشان بر روی پا بند نمی شد که از اروپا آمده اند. از موجبات اخذ و طمع و بخل و حسد به مرتبه ای تنزیه و تقدیس می کنند که همه ی مردم به شبهه می افتند که آب و هوای بلاد خارجه عجب چیزها از آب بیرون آورده، گویا توقف آنجا بالذات مربی است و قلب ماهیت می کند.

این انگورهای نوآورده هم، با نطق هـای "متأسفانه!" گاه از بخت خود اظهار تعجب می کنند که: از ولایات منظمه چرا به این زودی به ممالک بی نظم رجعت کرده اند؟ این تـأسف و تعجب تا وقتـی است که به خودشـان از امور ملکی کاری سـپرده نشده. همین که مصدر کاری و مـرجع شغلی شدند، به اطمینان کامل، که قبح اعمالشان تا چندی به برکت سیاحت اروپا پوشیده است، و به این زودی ها کسی در صدد کشف بی حقیقتی ایشان نیست، بالادست همه ی بی تربیت ها برمی خیزند و در پامال کردن حقوق مردم و ترویج فنون بی دیانتی و ترک غیرت و مروت و اختراعات امور ضاره، و طمع بیجا و تصدیقات بلاتصور و خوش آمد و مزاح گویی به رؤسا و پیشکاران و تصویب عمل و تصدیق به اقوال ایشان چندان مبالغه دارند که از مأموریت ایشان پشیمان می شوند و متحیر می مانند که با این ها به چه قانون سلوک کنند! شعر:

به مارماهی مانی، نه این تمام نه آن

منافقی چه کنی؟ مار باش یا ماهی

(تصویر بالای مطلب مربوط به «به توپ بستن محکومین در دوره ی قاجار» است که البته ربطی به موضوع ما ندارد بجز در «قاجار»ی بودنش! و فقط جهت استحضار و جذاب تر شدن مطلب آمده است.)

 

 

از جنگهای ایران و روس چه می دانیم؟

این عکسی است یادگاری و البته قهوه خانه ای از جنگ های ایران و روس: واقعه ای که به جرأت می توان گفت آغاز تیره روزی ایرانیان در عصر جدید بود.

Rosso-Persian War

 و این عکسی (یا بهتر بگوییم: نقاشی یی) منحصربفرد و جالب از صحنه ای از این جنگ هاست.

Battle in Caucasia

این هم عکسی از پاول (پل) دیمیتریوویچ تسیتسیانوف (سیسیانوف) که ایرانیان او را به طعنه «ایش پخدور» می نامیدند. به معنی «کسی که کارش تغوط است». این گرجی روسی شده در قفقاز کشتارها و فجایع بسیار کرد.

Tsitsianov

 و این هم ژنرال ایوان پاسکوویچ نورچشمی تزار نیکلای اول که هم عثمانی ها و هم ایرانیان تا به ابد از او خاطرات تلخی را در حافظه ی تاریخی خود خواهند داشت. او همان کسی است که عهدنامه ی ننگین «ترکمانچای» را بر گرده ی ایرانیان گذاشت.

Paskevich

 و این هم بازنده ی بزرگ: فتحعلی شاه قاجار که نیاز به معرفی ندارد.

ُShah

 

عین یک مطلب در مورد ارامنه از سایت بی.بی.سی (بنگاه سخن پراکنی استعمار کهنه کار)

BBC 

10:06 گرينويچ - چهارشنبه 06 آوريل 2005

رسول پدرام
روزنامه نگار در مادريد

کشتار و آوارگی ارمنيان به روايت محمد علی جمال زاده

محمد علی جمال زاده که از او به عنوان پدر داستان نويسی معاصر ايران ياد می شود، از سال ۱۹۱۵ تا ۱۹۳۰ در برلين به سر برده است.

Jamalzadeh

جمال زاده در زمان اقامت خود در برلين، با نوشتن گفتارهای تحقيقی و گاهی با امضای مستعار "شاهرخ" در مجله "کاوه" با حسن تقی زاده، که مديريت آن مجله را به عهده داشت، همکاری می کرد.

او که در سال ۱۹۱۵ به ايران برگشته بود، پس از يک اقامت شانزده ماهه در اين کشور، دوباره راهی آلمان می شود و بر سرراه خود با کاروان آوارگان ارمنی برخورد می کند.

جمال زاده، اول آوريل ۱۹16 از بغداد حرکت کرد و روز ۱۸ ماه مه همان سال به برلين رسيد. روزهای مسافرت جمال زاده درست برابر است با تاريخ روزهايی که منابع ارمنی از آن به عنوان ايام کشتار هم ميهنان، هم کيشان و هم نژادان خود به دست نيرو های عثمانی ياد می کنند و روز ۲۴ آوريل آن سال را آغاز اين کشتار ها می دانند. ادعايی که مقامات ترک، آن را اتهامی بی اساس تلقی می کنند و پيوسته آن را انکار کرده اند.

تاريخ نويسانی نيز که در زمينه قتل عام ارامنه تحقيق کرده اند، هميشه از دشواری دسترسی به آرشيوهای دوران عثمانی شکايت داشته اند. ولی در روز سوم مارس امسال (2005) رجب طيب اردوغان، نخست وزير ترکيه، از مورخان خواست دست به مطالعه ای بی طرفانه درباره ادعای مربوط به قتل عام بيش از يک ميليون ارمنی در دوران حکومت دولت عثمانی در ترکيه بزنند. آقای اردوغان گفت کشورش آماده است آرشيوهای خود را به روی چنين مطالعه ای باز کند و از ارمنستان خواست اقدام مشابهی انجام دهد.

به باور برخی از سياستمداران اروپا، موضوع قتل عام ارامنه نبايد در جريان گفتگوهای مربوط به عضويت ترکيه در اتحاديه اروپا از نظر دور بماند. پارلمان چندين کشور از جمله کانادا، فرانسه و سوئيس، قبلا با تصويب قطعنامه هايی قتل عام ارامنه را به عنوان يک واقعيت انکارناپذير پذيرفته اند.

مطلب زير بخش هايی از روايت محمد علی جمال زاده از سفر خود است که در کتاب "سرگذشت و کار جمال زاده" (تاليف مهرداد مهرين، چاپ آذرماه 1342 توسط انتشارات کانون معرفت - تهران) چاپ شده است:


کاروان مرده های متحرک

بعد از ظهری بود به جايی رسيديم که ژاندارم ها به يک کاروان از اين مرده های متحرک در حدود چهار صد نفری قدری مهلت استراحت داده بودند. مرد و زن هر چه کهنه و کاغذ پاره پيدا کرده بودند با نخ و قاطمه [ريسمان کلفت] و طناب به جای کفش به پا های خود بسته بودند، بطوريکه هر پايی مانند يک طفل قنداقی به نظر می آمد.

مرد و زن مشغول کاوش خاک و شن صحرا بودند تا مگر ريشه خار و علفی به دست آورده سد جوع [رفع گرسنگی] نمايند.

زنی به من نزديک شد و دو دختر هيجده نوزده ساله خود را نشان داد که موی سر آن ها را برای اينکه جلب نظر مردان هوسباز را نکند تراشيده بودند و به زبان فرانسه گفت: "اين ها دخترهای منند و دارند از گرسنگی تلف می شوند، بيا محض خاطر خدا اين دو دانه الماس را از من بخر و چيزی به ما بده که بخوريم و از گرسنگی نميريم."

خجالت کشيدم و چون آذوقه خود ما هم سخت ته کشيده بود آنچه توانستم دادم و گفتم الماس هايتان مال خودتان.

(تصویر زیر را به طریق جستجو در وب پیدا کرده ام. در اینکه تصویر دلخراشی ست، هیچ شکی نیست، اما با یقین و ایمان نمی توان گفت که تصویر واقعی و حقیقی ست، و اگر واقعی هم باشد، مربوط به آن واقعه است. چرا که از این تخم و ترکه های استعمار هر چه بگویید، بر می آید.)

Armenian woman

مرد مسنی نزديک شد و با فرانسه بسيار عالی گفت: "من در دانشگاه استانبول معلم رياضيات بودم و حالا پسر ده ساله ام اين جا زير چشمم از گرسنگی می ميرد. ترا به خدا بگو اين جنگ [جنگ جهانی اول] کی به آخر می رسد؟"

جوابی نداشتم به او بدهم ولی دردل می دانستم که با اين مردم گرگ صفت که اسم خود را اولاد آدم و اشرف مخلوقات گذاشته اند، هرگز جنگ پايان نخواهد يافت. لقمه نانی به او دادم. دو قسمت کرد يک قسمت را در بغلش پنهان کرد و قسمت ديگر را با ولع شديدی شروع به خوردن نهاد.

گفت: "تعجب می کنی که اين نان را خودم می خورم و به بچه ام نميدهم ولی خوب می دانم که بچه ام مردنی است و همين يکی دو ساعت ديگر و بلکه زودتر خواهد مرد و در اين صورت فايده ای ندارد که اين نان را به او بدهم و بهتر است برايم خودم نگاه بدارم."

همان روز وقتی به نزديکی آبادی مختصری رسيديم همانجا پياده شديم. آذوقه ما تقريبا تمام شده بود و هر کجا ممکن بود باز هر چه به دست می آورديم می خريديم. آن شب جايی منزل کرده بوديم که باز گروهی از ارامنه را مثل گوسفند در صحرا ول کرده بودند. ما نيز توانستيم از عرب های ساکن آبادی گوسفندی بخريم. همانجا سر بريدند و آتش روشن کرديم که کباب حاضر کنيم.

همينکه شکمبه گوسفند را خالی کردند مايعی نيم سفت و سبز رنگ که بخاری از آن بلند می شد، بر زمين ريخت. بلافاصله جمعی از ارمنی ها از زن و مرد خود را به روی آن انداخته با ولع عجيبی به خوردن آن مشغول شدند.

با چنين مناظری روز به روز به آهستگی جلو می رفتيم. کم کم مزاج خود ما نيز ضعف يافته حالت خوشی نداشتيم و بخصوص از امتلاء معده [رودل] در زحمت بوديم بطوريکه هر کدام از ما روزی چند بار مجبور می شد در کنار جاده برای تسکين معده پياده شود. قرار گذاشته بوديم هر وقت کسی پياده شد و پس تپه ای رفت ديگران توقف کنند تا او برگردد و سوار شود.

توطئه جا گذاشتن جمال زاده

روزی نزديکی های غروب بود که من پياده شدم و در پس تپه ای از خاک به کناری رفتم. هنوز ننشسته بودم که چشمم به جمجمه ای افتاد که از تن جدا شده و آن جا افتاده بود. هنوز اندکی گوشت و پوست بر آن باقی بود و موهای سرخ رنگی داشت. فهميدم ارمنی است و سخت ناراحت شدم. از جا برخاستم و با حالی خراب به جانب دوستان و همسفران به راه افتادم ولی وقتی به محل موعود رسيدم ديدم رفته اند و دور شده اند و احدی در آن جا نيست. هم تعجب کردم و هم متوحش شدم و نمی فهميدم چه پيش آمده که مرا گذاشته و رفته اند!

جای چرخ ها در روی شن راه به خوبی ديده می شد. فهميدم که بايد در دنبال آن ها افتاد و به جلو رفت و الا جسد من نيز مانند آن همه جسد ارامنه نقش آن صحرای عربستان خواهد شد.

با آن ضعف و ناتوانی تا توانستم به جلو رفتم. خوشبختانه هنگام غروب آفتاب بود و ياران نيم فرسنگی بالاتر پياده شده بودند. از ديدن من تعجب کردند و در جواب اعتراض و پرخاش من يکصدا گفتند تقصير حاجی [از همسفران جمال زاده] است که گفت خوب می داند که حال تو خراب تر از آنست که بتوانی به اين مسافرت ادامه بدهی و بهتر است ترا همانجا به خدا بسپاريم.

فحش زيادی به حاجی خدا نشناس دادم و گفتم اين جزای من است که چون گفتی با پدرم دوست بوده ای و جانت در خطر است ترا با خود آوردم. ديگران هم به او تاختند و چون به شهر حلب نزديک شده بوديم گفتند ديگر حاضر نيستيم با اين شخص همسفر باشيم و چمدانش را از عربانه [درشکه] پايين انداختند و گفتند حالا ما ترا به خدا می سپاريم.

از قضا چمدانش باز شد و ديديم ايشان يک کيسه برنج دست نخورده با خود دارند که با آنهمه زحمتی که ما از بی آذوقگی داشتيم بروز نداده است. در هر صورت حاجی را آن جا رها ساختيم و راه افتاديم.

چند ماه از آن تاريخ گذشته بود که سر [و کله] حاجی در برلن پيدا شد. آمد و با زبان بازی غريبی عذر خواهی کرد. ولی طولی نکشيد که شنيديم پليس مخفی آلمان مچ حاجی آقا را گير آورده و معلوم شده است که ايشان برای يکی از مملکت های دشمن آلمان جاسوسی می کرده اند. او را دوباره به خاک ترکيه بردند و از قراری که بعد ها شنيديم در همانجا تير بارانش کرده بودند.

بايد دانست که در همان زمان اهالی مملکت سويس تعدادی از کودکان ارمنی را به وسيله مؤسسه صليب سرخ از خاک ترکيه به سويس آوردند و بعضی از آن را رسما فرزند خود دانستند و آن ها را تربيت دادند و امروز هنوز در شهر ژنو عده ای از آن ها باقی هستند که عموما دارای مقاماتی شده اند از قبيل دکتر عربيان پزشک معروف کودکان و چند تن طبيب و جراح و مهندس و معمار معروف شهر که همه از همان ارامنه ای هستند که سويسی ها آن ها را از مرگ حتمی نجات داده و تربيت و بزرگ کرده اند.

قتل عام ارامنه؟

Armenian 000

یکی از دوستان عزیز پیشنهاد کرده بود یک مطلب هم در مورد کشتار ارامنه بنویسیم. همه می دانند که این ماجرا، محل مناقشه ی موافق و مخالف است. ارامنه ادعا دارند که در سال ۱۹۱۵ میلادی (مقارن با جنگ اول جهانی) دولت عثمانی با استفاده از قوه ی قهریه، ارامنه ی ساکن در آن کشور را از موطن خود تبعید نموده و در راه تبعید نیز بسیاری از ایشان را از بین برده است.

Armenian 001

در مقابل، عده ای و از جمله ترکها می گویند که اولا ـ این ماجرا به آن عظمت و گستردگی که ارامنه ادعا دارند، نیست و تندروهای ارمنی دارند به شدت از این واقعه برای کسب وجهه بین المللی سود می جویند. و ثانیاً ـ اگر چنین ماجرایی هم در اشل کوچک اتفاق افتاده باشد، علت آن خیانت ارامنه به دولت متبوع خودشان است. چرا که ارامنه ی ساکن در عثمانی (ترکیه ی بعدی) سالیان طولانی با روسها (که دشمن شماره یک و سازش ناپذیر ترکها بودند) علیه وطن خود همکاری کرده اند.

همکاری ارامنه هم فکری بوده، هم اطلاعاتی، و هم حضوری یعنی پابه پای روسها اسلحه به دست گرفته اند و با عثمانیان جنگیده اند، به آنها آذوقه و علیق رسانیده اند، علیه عثمانی ها عملیات تخریبی و ایذایی کرده اند و غیره و غیره.

تصویری از جنگجویان ارمنی که نشان حزب تندروی داشناک را بر پرچم خود نقش کرده اند:

Dashnak Wariors

این نیز تصویری است از گرفتارشدگان ارمن:

Armenian 002

حتی اگر ماجرای قتل عام ارامنه را یک واقعیت فرض کنیم (که بر طبق شواهد و قراین تاریخی هست، اما نه به آن گستردگی که ادعا دارند) و حق را به ایشان بدهیم و دولت ترکیه ی فعلی را به جرم عمل اخلاف عثمانی اش محکوم کنیم و مواخذه نماییم و آنها را موظف به دلجویی و استمالت از باقی ماندگان آن فاجعه (اگر فاجعه ای باشد) بدانیم، در مقابل باید بگوییم: از این دست کشتارها در حق مسلمانان بسیار بیشتر اتفاق افتاده و ابعاد آن اغلب بسی بزرگتر بوده است و البته کسی حتی یک کلمه هم در آن باره ی آن فجایع، بر زبان نیاورده است. چرا؟

این "چرا؟" یک چرای بسیار بزرگ و تاریخی است و پاسخ خیلی شفاف آن را می توان در بسیاری کتابهای تاریخی از جمله در کتاب "زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران" اثر ارزشمند محقق محترم آقای عبدالله شهبازی یافت.

مدتی قبل یک فیلم به نام "آرارات" به طریق "دوستی و دست به دست" به دستم رسید که در همین موضوع و در استودیوهای غربی ساخته شده بود. گرچه هدف این فیلم بیان مظلومیت ارامنه و ظلم عثمانی ها بوده، اما در همین اثر مبارزه ی مسلحانه ی ارامنه با دولت متبوع خودشان به روشنی به تصویر کشیده شده است. من به نام کارگردان و اینکه در هالیوود ساخته شده بود یا در بالیوود، توجه نکردم. به محتوی توجه کردم و اینکه چه راحت...اه ه ه ه ه... هر کس علاقه داشته باشد، خودش این فیلم را می بیند، وراجی من لازم نیست. ضمن اینکه در این موضوع، فیلم ها و کتابها و رسالات و مقالات بسیاری (توسط فرنگیان) تحریر و تولید شده که تقریباً تمامی آنها به نفع ارامنه (داشناک ها) و به ضرر ترکهاست.

تصویر «طلعت پاشا» (از عاملان سیاست کوچاندن ارامنه) که به هیتلر تشبیه شده است:

T&H

این هم یک تصویر از این فیلم:

Ararat movie picture

و این تصویر آخر هم تقدیم به همه ی ارامنه ی عزیز:

Armenian 003

اصلاْ اجازه بدهید من دم فرو کشم و شما بفرمایید.

ینی چری

این هم تصویری از ینی چریان. بیایید در مورد ینی چریان صحبت کنیم:

Let s talk about Janissary

Janissary 001

و ینی چری دیگر:

Janissary 002

اگر آرم دولت عثمانی را هم ببینیم، ضرر نکرده ایم. این دولت بزرگترین و آخرین ابرقدرت اسلامی بود که در اوایل قرن بیستم به دست اروپاییان ساقط و تجزیه شد. پس این هم آرم یا نشان امپراتوری عثمانی یا Ottoman Empire

Ottoman 001

 

آرمینیوس وامبری

این هم تصویری از آرمینیوس وامبری محقق یهودی مجارستانی که بعضی ها او را جاسوس اینتلجنت سرویس می دانند. او از عثمانی به ایران آمد و در کسوت یک حاجی به ماوراءالنهر رفت. او از مرو و خیوه و سمرقند و بخارا در دوران ناصرالدین شاه قاجار دیدار کرد و حاصل دیدارش را در کتابی عرضه داشت. این کتاب در ایران "سیاحت درویشی دروغین" نام دارد که آقای فتحعلی خواجه نوریان آن را ترجمه کرده است.

Arminius Vambery 001

او را بنیانگذار جریان پان ترکیسم می دانند. این اندیشه تابحال ماجراهای متعددی را به وجود آورده است که می شود گفت تقریباْ نتیجه ی تمامی این ماجراها به نفع دنیای غرب بوده است.

و این هم تصویری دیگر از این محقق یا جاسوس لنگ و البته بسیار باهوش:

Arminius Vambery 002

 وقتی این کتاب (یعنی: کتاب "سیاحت درویشی دروغین") را می خوانیم، به عظمت تلاش و کاری که اروپاییان انجام داده اند، اندکی پی می بریم.  اینکه وامبری با آگاهی از مشکلات و مخاطرات، کاری سخت را  آغاز، و با سماجت و اصرار و پایداری بسیار آن را به پایان برد. حتی اگر کار او در خدمت استعمار یا چپاول باشد. (که او خود حتماْ این گونه نمی اندیشید).

 

فاتحه!

در حینی که میرزا رضا کرمانی را به جرم ترور ناصرالدین شاه قاجار محاکمه می کردند، قاضی به او گفت: مردک! چرا شاه مملکت را کشتی؟

میرزا رضا گفت: آخر او ظالم بود و خلاف عدل و داد حکم می کرد.

قاضی با شنیدن این حرف متغیر شده و با تشر داد زد: مردک! مگر شاه عادلی را پشت در گذاشته بودی که این را بکشی و آن را روی کار آوری؟!

Mirza Reza Kermani

 

Mirza Reza 002

 

Mirza Reza 003

نشسته از راست: حاج محمد علي سياح محلاتي (صاحب سفرنامه معروف) و  ميرزا رضا كرماني

ايستاده: نايب رضا قلي ، از ماموران نظيمه

اين عكس به يك عكاس ناشناخته شده روسي منتسب شده كه در سال ۱۲۶۹ خورشيدي در زندان قزوين گرفته شده است.

این تصویر آخری را از وبلاگ زیر استفاده کرده ام:

http://khiaraji.blogfa.com/8610.aspx

 

 

آری اینچنین بود برادر!

الکساندر سولژنیتسین درگذشت. او افشاگر ماجرای گولاگ ها بود. اردوگاههای کار اجباری در بهشت سوسیالیزم!

Alex 001

 

Alex 002

 

Alex 003

 

 

 

 

Alex 005