جنگ و صلح در دوران قاجار

 

 

war & peace in Qajar

در میان مطالعات و پژوهش‌های ایرانی، مطالعات مربوط به دوران قاجار اهمیت ويژه‌ای دارد. بسیاری بر این باورند که کلید درک برخی از جنبه‌های وضعیت امروز‌ را می‌توان در تحولات مختلف دوره قاجار یافت.

«جنگ و صلح در ایران دوران قاجاریه» نام کتابی است که چندی پیش با ویراستاری رکسانه فرمانفرماییان منتشر شده است. کتاب مجموعه‌ای است از مقالات گوناگون پیرامون تاریخ پر تنش دوران قاجار و روابط آن با قدرت‌های بزرگ. فصل‌ها و مقالات کتاب، نوشته محققان گوناگونی است از جمله: منصوره اتحادیه، پیتر آوری، علی قیصری، استفانی کرونین و منوچهر اسکندری قاجار.

از میان فصل‌ها و مباحث مطرح شده در کتاب می‌توان به این موضوعات اشاره کرد: سیاست‌ورزی در شرایط اضطراری اوایل قاجاریه، تاسیس ارتش نوین و اصلاحات نظامی، جنگ‌های ایرانیان و ترک‌ها (عثمانی)، جنگ هرات، تثبیت مرزهای ایران بر کرانه‌های خلیج فارس در قرن نوزدهم، محدود شدن مرزها، امنیت و ناامنی در شرایط اجتماعی سیاسی ایران، تجارت و سفر و همچنین سیاست اعطای امتیازهای انحصاری.

قاجارها می‌بایست در دوره‌ای پرتنش و در متن روابط بین‌المللی بسیار حساس که قدرت‌های بزرگ دوران خود در آن دخیل بودند، حکومت می کردند. جایی که بازیگران عمده آن عثمانی، روسیه، بریتانیا و فرانسه بودند.

قاجارها را همواره به سبب از دست دادن بخش‌ هایی از «ممالک محروسه» ایران و ضعف در برابر قدرت‌های خارجی نکوهش کرده‌اند و دلیل آن را بی‌کفایتی شاهان، حرص و طمع و فساد آنان برشمرده‌اند. دلایلی که از دید شاهدان غیر ایرانی، یعنی دیپلمات‌ها، سیاحان و جهانگردان اروپایی، وابستگان نظامی و بازرگانانی که به ایران رفت و آمد داشتند نیز ذکر شده است.

اما کتاب، در برخی از بخش‌ها و فصول خود روایت غالبی را که تاکنون از قاجارها وجود داشته، مورد بازنگری و تجدید‌نظر قرار می‌دهد. از جمله سعی می‌کند شرایط عقد قراردادهایی مانند ترکمانچای - که باعث از دست رفتن بخش وسیعی از ایران شد- را مجدداً بررسی کرده و گزینه‌های پیش روی حکومت تهران را در زمان خودش بسنجد.

گزینه‌هایی مانند سبک سنگین کردن میان برد و باخت. این فصل از کتاب این نکته را مطرح می‌کند که پاسخ فتحعلی شاه به تغییر رابطه قدرت میان روسیه، بریتانیا و فرانسه و نیاز شاه ایران به حفظ کنترل خود بر اوضاع داخلی، نیازمند بازاندیشی است.

قاجارها ناچار بودند میان قدرت‌های بزرگ روزگار خویش، مدام در حال سنجش موقعیت و یا تغییر جهت باشند تا بتوانند کنترل امور را حفظ کنند. طبیعی است که بازیگران اصلی ترجیح می‌دادند با ایرانی ‌نرم‌خوتر و قابل کنترل‌تر رو به رو باشند.

نحوه سلوک و رفتار قاجارها با دولت های خارجی، سرانجام کشور را به جایی رساند که در اوایل قرن بیستم مقدمات تعویض حکومت آنان فراهم شد، بدون آن‌که آنان در میان محافل جهانی حامی یا پشتیبانی جدی داشته باشند. شاهد این تنهایی، کنفرانس صلح پاریس ذکر شده است که موضوعش بازاندیشی نسبت به وضعیت خاورمیانه بود و در آن میان، قاجارها پشتیبانی نداشتند.

رکسانه فرمانفرماییان از سوی دیگر بر این نکته انگشت می‌گذارد که قاجارها و تاریخ آن‌ها با روی کار آمدن سلسله پهلوی دچار غفلت و فراموشی نسبی شد. از این رو عرصه مطالعات قاجاری همچنان عرصه‌ای است که پژوهشگران مختلف می‌توانند در آن وارد شوند و نکات جدیدی را کشف کنند.

او برآن است که در بیست سال گذشته، با دست‌یابی به منابع جدیدتر و همچنین تفسیر مجدد آن چه که تا پیش از این روایت شده بود، این مطالعات رونق نسبی بیشتری گرفته است. یافته ‌های جدیدی که او به آن اشاره می‌کند، نه فقط از میان اسناد و مدارک داخل ایران، بلکه بخشی از آن‌ها برمبنای اسنادی است که در روسیه و گرجستان بازشناسی شده‌اند.

از دیگر بحث‌های اصلی که در کتاب به آن پرداخته شده، بحث اعطای امتیازهای انحصاری و ارتباط آن با بحران اقتصادی و کمبود منابع مالی در دوران قاجار است. نویسنده، این بحران را محصول عوامل مختلفی می‌داند. ‌یکی از این عوامل، تحمیل بهره‌های مالی سنگین در عهدنامه‌های گلستان و ترکمانچای و عامل دیگر جابه‌جایی آهسته مسیر اصلی تجارت از ایران است.

نکته سوم در این میان، افت ارزش نقره است. نقره که مبنای اصلی پول رایج ایران بود، در بازارهای جهانی ارزش خود را از دست داد و کشورهای دیگر، پشتوانه اصلی خود را از نقره به طلا تغییر دادند و در این میان پشتوانه پولی ایران، بسیار تضعیف شد.

پیش از اکتشاف نفت، منبع اصلی درآمد ایران در دوران قاجاریه از راه بازرگانی بود. یعنی یا عواید حاصل از فروش محصولات ایران و یا اخذ گمرکات و دیگر خدمات مربوط به تجارت و واردات و صادرات. اما جابه‌جایی شاهراه اصلی تجارت، خواه بر اثر عوامل سیاسی و تمهیدات قدرت‌های بزرگ و خواه بر اثر پدید آمدن فن آوری‌ها و تکنولوژی‌های جدید که تجارت دریایی و زمینی را آسان‌تر می‌کرد، باعث کاهش شدید عواید ایران شد.

در این شرایط ناصرالدین شاه سفرهای اروپایی خود را به منظور مشاهده روش‌ها و راهکارهای صنعتی شدن در غرب آغاز کرد و البته در راه این سفرها امتیازهایی انحصاری را به برخی کمپانی‌های بزرگ اعطا کرد، مانند امتیاز انحصاری تنباکو.

کتاب با بررسی شرایط اقتصادی دشوار و ‌ناامید کننده ایران در آن دوران، ضمن آگاهی نسبت به خطاهای فاحش پادشاه قاجار، به محذورات و تنگناهای شدید اقتصادی در آن دوران که باعث اعطای امتیازات انحصاری شد نیز اشاره می‌کند. تمهیدی که شاید‌، بنابر عقیده نویسنده، در چشم پادشاه قاجار راهی برای پیوستن به جریان تجارت جهانی در مقیاس روزگار خود بوده باشد.

در پایان، کتاب‌ این نکته را مطرح می‌کند که موقعیت ويژه و ژئوپلیتیک ایران و همچنین نیاز آن به حفظ مرزها و منابعش از دوران قاجار تاکنون، به نوع خاصی از سیاست خارجی و هویت ایرانی شکل داده است. عواملی که بنابر اظهار نظر ویراستار این مجموعه، باید پیش از هرنوع قضاوتی در مورد قاجاریه به خوبی آن‌ها را مطالعه کرد.

 

Roxane Farmanfarmaian

مشخصات کتاب:
War and Peace in Qajar Persia; Implications Past and Present, Edited by: Roxane Farmanfarmaian, Routledge, UK, January 2008.

تشکر از یک نفر مورخ و محقق ایرانی

مطالبی که آقای عبدالله شهبازی محقق محترم در سایت خودشان نوشته اند. حقیقتا جالب است. بخصوص آن قسمت که در مورد پیدایش سازمان جاسوسی اینتلجنت سرویس و اعمال و اقدامات این سازمان در ممالک اسلامی است.

من شخصا آقای شهبازی را نمی شناسم اما از نوشتارشان معلوم است که سخنشان سخن خام نیست.

سایت ایشان فیلتر شده. به جهت مطالبی که گویا در ذم بعضی مسوولان مملکتی نوشته و دعوایی که بر سر زمین با بعضی دیگر دارد. گویا ایشان قبلا عضو یک حزب هم بوده اند. بعضی از اعضای آن حزب مثل آقای ناصر پورپیرار هم که برای دوستان آشناست. اما ما را به گذشته ی افراد کار نیست که خود آدمی زاده ایم.

به هر روی و به هر جهت سخن ایشان در باب انحلال و اضمحلال دول اسلامی و توطئه چینی زرسالاران یهود (صهیونیست ها) و چندین و چند مطلب دیگر جالب، عمیق و محل تامل است.

جا دارد در این جا و به عنوان یک وبگرد از مطالب خوب ایشان که حتما برای تدوین و تالیف آنها زحمت بسیار کشیده و مطالعه ی بسیار کرده اند. تشکر بکنم. (به سهم و قدر خودم) و بگویم: آقای شهبازی! مطالب شما در مورد دولت عثمانی و صفوی و بخصوص مطلب «اولین تکاپوهای اینتلجنت سرویس در ایران و عثمانی» واقعاْ جالب بود. صمیمانه ممنون و سپاسگزارم.

دوستان می توانند برای آشنایی بیشتر با آقای "عبدالله شهبازی" و آثار ایشان، این نام را در Google جستجو کنند و نتایج حاصل را مطالعه فرمایند. به طور مثال در سایت ویکی پدیا مطلبی درباره ی ایشان درج شده است و این سایت ها:

http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2008/06/080619_bd-shahbazi.shtml

و دومی:

http://ariya.blogsky.com/?PostId=7

و سومی:

http://www.radiozamaneh.com/news/2008/06/post_5343.html

و چهارمی:

http://www.majidzohari.com/2005/08/blog-post_112421844523361610.html

و پنجمی(که همان چهارمی است اما به لونی دیگر):

http://www.majidzohari.com/2004/10/blog-post_109790213520901699.html

و آخری:

http://vebnevesht.blogfa.com/author-vebnevesht.aspx

و الی آخر...

 

این مطلب را از سایت آقای عبدالله شهبازی برداشته ام که گفته: با ذکر مآخذ بلامانع است.

نخستين تکاپوهاي

اينتليجنس سرويس بريتانيا در عثماني و ايران

قسمت سوّم 

امپراتوري پنهان مالي- اطلاعاتي

جنگ هاي ايران و عثماني و آغاز فروپاشي عثماني

 

مهاجرت گراسيا ناسي (مندس) به عثماني (1553) و اندکي بعد پيوستن يوسف ناسي به او (1554)، که مقارن با سفر به‌ظاهر تصادفي چانسلر به روسيه و آغاز تکاپوهاي کمپاني مسکوي در روسيه و آسياي ميانه و قفقاز و ايران است، به‌عنوان نقطه عطف در تکاپوي کانون يهودي متنفذ و دسيسه‌گري شناخته مي‌شود که حضور جدّي ايشان در دربار عثماني از زمان بايزيد دوم و سليم اول، يعني از اواخر سده پانزدهم و اوايل سده شانزدهم ميلادي،‌ و با مهاجرت کساني چون داوود بن نحمياس آغاز شد. اين کانون در واپسين دهه‌هاي سلطنت (1520 - 1566) سليمان اوّل (قانوني، محتشم، باشکوه)،‌ که به‌عنوان دوران فساد سياسي و اقتصادي و انحطاط دولت او شناخته مي‌شود، به اقتدار فراوان دست يافت و به‌ويژه از دوران سلطنت (1566 -1574) سليم دوّم و جانشين او (1574 -1595) مراد سوّم تأثيري بزرگ بر سياست و اقتصاد عثماني، و از اين طريق بر ايران، بر جاي نهاد. بدينسان، ناگزير، کانون فوق، به‌ويژه به‌دليل نقش آن در برانگيختن آتش جنگ‌هاي عثماني عليه ايران، بايد به‌عنوان عنصري بسيار مهم و مؤثر در تحولات سياسي ايران در سده شانزدهم ميلادي شناخته شود. اقتدار اين کانون در دربار و حرمسراي سليمان با تکوين آن دوران از تاريخ عثماني پيوند دارد که حدود يک سده، تا صعود محمد کوپرولو (1656)، تداوم يافت و به "عصر حکومت خواجگان و حرمسرا" يا "سلطنت زنان" معروف است.

اقتدار سياسي بانوان و خواجگان حرم سلطان و مداخله روزافزون ايشان در شئون حکومتي با زني آغاز شد که به‌نام "روکسلانه" يا "خرّم سلطان" شهرت دارد و اقدامات دسيسه‌گرانه و بي‌رحمانه او يادآور اسطوره استر است. روکسلانه ظاهراً کنيزي روس بود که در اوايل سلطنت سليمان از طريق خان کريمه به دربار عثماني راه يافت. اين روايت مشهور است. معهذا، درباره نژاد و اصل او آنقدر ابهام وجود داشت که مورخين فرانسوي بتوانند او را «به ملت خود بسته، روکسلان بنامند.» و شايد رواج شايعه يهودي‌تبار بودن سليم دوم در ميان مردم عثماني نيز ناظر به همين اصل مشکوک روکسلانه بود. بهرروي، روکسلانه زن عقدي و سوگلي محبوب سليمان و مادر چهار پسر از او شد و به دسيسه‌هاي خونين، از جمله قتل مصطفي (5 اکتبر 1553)، پسر ارشد سليمان از همسر اول، دست زد که هدف از آن انتقال سلطنت به يکي از پسرانش بود. اين روندي است که سرانجام به سلطنت سليم دوّم انجاميد.

روکسلانه و کانوني که در پيرامون او بود، نقش اصلي را در تحريکات خصمانه عليه ايران به‌دست داشتند و همينان بودند که از سال 1532 چرخشي بنيادين در استراتژي نظامي سليمان پديد آوردند و با ترفندهاي گوناگون، از جمله ترويج شيعه‌ستيزي، آماج اصلي تهاجم آن را از اروپا به‌سوي ايران و دولت صفوي منحرف نمودند تا بدين ترتيب امپراتوري هابسبورگ را از زير ضربه خارج کنند. و آنگاه که، به‌دليل انعقاد پيمان اتحاد سليمان و فرانسواي اوّل، پادشاه فرانسه، عليه کارل پنجم (1536)، اين ترفند به مخاطره افتاد، دسيسه قتل ابراهيم پاشا، صدراعظم عثماني، را اجرا کردند (15 مارس 1536) زيرا وي تمايلي به تداوم جنگ با ايران نداشت. هامر پورگشتال، مورخ و عثماني‌شناس نامدار اتريشي، مي‌نويسد:

از علامات خالي از شبهه و ترديد ديده مي‌شد که آتش جنگ ايران را بادي که از حرم سلطان مي‌وزيد به اشتعال در مي‌آورد. و ده سال قبل از اين تاريخ يکي از زن‌هاي خاصه که در نزد سلطان کمال تقرب و محبوبيت را داشت، بالاخره به قانون شرع در سلک ازدواج سلطان درآمد. نژادش از ملت روسيه بود. نامش را خرم سلطان نهادند. مورخين فرانسه خواستند او را به ملت خود بسته روکسلان بنامند. خاتون مشاراليها اسباب خرابي وزير مقرب مقتدر ابراهيم پاشاي صدراعظم سابق را فراهم آورد. از جمله تقصيرات مشاراليه طرفداري و حمايت اهل ايران قرار داد زيرا که بعد از فتح شهرهاي تبريز و بغداد عساکر سلطاني را از قتل و غارت اهالي شهرها ممنوع و محروم داشت... و منظور آن ملکه اين بود که در ايران ميدان جنگ وسيعي از براي داماد خود رستم پاشا آماده سازد تا هنرهاي لشکرکشي و کشورگشايي خود را بنمايد و پسر بزرگ خود سليم را در اروپا نايب و جانشين سليمان بسازد و سليمان در مملکت ايران مشغول لشکرکشي باشد. موافق دلخواه ملکه جنگ ايران محقق شد.

سفير فرانسه، که براي انعقاد پيمان اتحاد راهي عثماني شده بود، در دسيسه روکسلانه عليه ابراهيم پاشا نقش مؤثر داشت. استانفورد شاو، عثماني شناس آمريکايي، ميان اين دو انگيزه‌اي مشترک مي‌يابد و آن خواست هر دو ايشان به تداوم سياست‌هاي نظامي‌گرايانه عثماني بود. «سفير فرانسه خواستار وزيراعظمي بود که بيشتر از ابراهيم به نبردهاي عثماني در غرب علاقمند باشد.» و لذا، روکسلانه، با حمايت او، سليمان را به خيانت ابراهيم پاشا قانع کرد. معهذا، قتل ابراهيم پاشا به‌سود فرانسه نبود زيرا روکسلانه اين جنگ را در جبهه شرق و عليه ايران مي‌خواست نه در غرب و عليه امپراتوري هابسبورگ (خصم فرانسه). بنابراين، راز اين همکاري را بايد در جاي ديگر، در ترکيب هيئت نمايندگي فرانسه، جستجو کرد. اين دوران مقارن با حضور شيادان يهودي و کاباليست‌هاي مشکوکي چون آگريپا و نوستراداموس و گيوم پستل در دربار فرانسه است.

 

گيوم پستل، از رهبران کاباليسم مسيحي و از مروجين بزرگ جادوگري در سده شانزدهم، عضو برجسته اين هيئت فرانسوي است و بنابراين بايد نقش او را در دسيسه‌اي که منجر به قتل ابراهيم پاشا، صدراعظم لايق عثماني، شد مورد تأکيد قرار داد.

شروع کار پستل در دربار فرانسه از زماني است که فرانسواي اول، پادشاه فرانسه، وارد پيمان اتحاد با عثماني بر ضد امپراتوري روم مقدس (هابسبورگ) شد. پستل، براي عقد پيمان اتحاد با عثماني (1536)، به ‏عنوان مترجم زبان‏هاي شرقي به‏ همراه سفير فرانسه به قسطنطنيه رفت و سپس به سير و سياحت در يونان، آسياي صغير و سوريه پرداخت. پس از بازگشت به پاريس، رياست مدرسه سه زبانه را به ‏دست گرفت. در ونيز با اليا لويتا و دانيل بامبرگ، پيشگامان چاپ متون عبري، آشنا شد. در آنجا ترجمه کتاب ظُهر به زبان لاتين را آغاز کرد و رساله ‏هايي درباره علوم خفيه به زبان‏هاي عبري و لاتين چاپ نمود. در دهه 1540 تکاپوي مسيحاگرايي پستل به اوج خود رسيد. در سال‏هاي 1549 -1550، ظاهراً در جستجوي نسخ کمياب درباره علوم خفيه، به فلسطين رفت و سپس به درخواست کارل پنجم، امپراتور روم مقدس، به تدريس در وين مشغول شد و به تبليغ سال 1556 به ‏عنوان سال ظهور مسيح پرداخت. او تا بدانجا پيش تاخت که خود را «يهودي» مي‏ خواند. در سال 1562 به پاريس بازگشت و بر نسلي از متفکران فرانسوي پس از خود تأثير فراوان برجاي نهاد. از پستل به ‏عنوان يکي از مؤثرترين و نامدارترين چهره‏ هاي فکري رنسانس ياد مي ‏کنند. مي‏ گويند هدف از نظريه ‏پردازي ‏هاي پستل ايجاد يک امپراتوري جهاني به ‏رهبري فرانسه بود. معهذا، به ‏نوشته سليگمان، نويسنده يهودي و جادوگر معاصر آمريکايي، «بسيار عجيب به‌نظر مي ‏رسد که امپراتور آلماني [کارل پنجم، به‌رغم پيوند پستل با فرانسواي اوّل، خصم کارل] از پستل حمايت مي ‏کرد و او را با مأموريت نظارت بر چاپ کتب عربي به وين فرستاد.»

در سال 1543، هفت سال پس از قتل ابراهيم پاشا، سرداري کروات به‌نام رستم پاشا، صدراعظم عثماني شد. او شوهر دختر و برکشيده روکسلانه بود. بدينسان، دوران اقتدار مطلق روکسلانه و وابستگانش آغاز گرديد و دولت عثماني، همپاي تشديد سياست ضدشيعي- ضد ايراني، در سراشيب انحطاطي قرار گرفت که رواج روزافزون خويشاوندسالاري (نپوتيسم)، دخالت فزاينده حرم در امور حکومتي و بهره‌گيري از مقام و منصب حکومتي براي انباشت ثروت شخصي از عوامل مهم مؤثر در آن بود.  هامر پورگشتال مي نويسد:

سابق بر اين که سلطان سليمان خواهر خود را به ابراهيم و دختر خود را به رستم داده، منصب صدراعظمي را با کمال اختيار و اقتدار به ايشان واگذار کرد، از قانون آباء و اجداد خود بکلي انحراف ورزيده بود، زيرا که سلطان سليم اوّل زياده بر شأن سنجاق‌بيگي به دامادهاي خود نمي‌داد و هرگز راضي نمي‌شد که در کارهاي دولتي راه مداخله داشته باشند. در ايام صدارت ابراهيم [و] رستم پاشا مداخله شوم اهل حرم در مسائل عمده دولتي راه پيدا کرد و روکسلان يا سلطان خرم، که تا آخر عمر بر جان و دل سلطان حکمراني داشت، دست از مداخله در کارها برنمي‌داشت و مداخله او در کارها محض تقويت و حمايت صدراعظم [رستم پاشا] بود. ليکن در سلطنت‌هاي بعد، که حرم‌هاي سلاطين به تقليد سلطان خرم مداخله در امور وزرا و صدور مي‌نمودند، اسباب خرابي کارهاي آن‌ها را فراهم مي‌کردند و خود حرم‌ها که سهل است، مستحفظين آن‌ها که خواجه‌ها باشند در عزل و نصب صدراعظم‌ها اختيار و تسلط پيدا کردند و در حقيقت حکمراني با همان خواجه‌ها بود.

هامر پورگشتال سرآغاز رواج فساد مالي و ارتشاء در دولت عثماني، به‌عنوان يکي از عوامل مهم انحطاط اين دولت، را در دوران صدارت رستم پاشا و اقتدار مطلق روکسلانه مي‌داند و بر نقش يهوديان در پيدايش و گسترش آن تأکيد مي‌کند:

ثالثاً. فقره گرفتن رشوه بود که رستم پاشاي صدراعظم متداول و معمول نمود و حکومت‌هاي ولايات را به مبلغ معيني مي‌فروخت و همچنين خالصه‌هاي پادشاهي و املاک دولتي را به يهوديان و مردمان اراذل اجاره و مقاطعه مي‌داد تا همه را خراب و ويران کردند.

به‌نوشته هامر، رستم پاشا اولين صدراعظمي بود که «در دولت عثماني رسم رشوه و پيشکش را متداول ساخت و فروختن حکومت‌ها و منصب‌ها را معمول نمود... چنانچه از براي حکومت مصر ده هزار دوکا مطالبه مي‌نمود و از براي حکومت‌هاي پست‌تر پنج هزار دوکا مي‌گرفت.» او در زمان مرگ ثروتي هنگفت به ميراث گذاشت که «نظير آن تا آن وقت ديده نشده بود.»

هامر پورگشتال چگونگي ارتباط يوسف ناسي با سليم دوم و جايگاه او را در اين ساختار چنين بيان مي‌دارد:

در اوقاتي که سليم حاکم کوتاهيه بود، يهودي مذکور از تقديم کردن مرواريدها و جواهرهاي قيمتي و دادن شراب‌هاي لذيذ گوارا و قرض دادن وجوه نقد در وقت لزوم و احتياج بقدري در خدمت سليم رسوخ پيدا کرد که يکي از مقربان مخصوص و محارم خاص او گرديد. از اين تقرب بي‌اندازه مردم معتقد شدند بر اينکه سليم پسر سلطان سليمان نبوده است بلکه از يک زن يهوديه متولد شده [و] در خفا او را به حرم آوردند و با دختر سلطان، که تازه به دنيا آمده بود، مبادله نمودند.

[يوسف ناسي] رسوخ غريبي در وجود سلطان سليم ثاني پيدا کرده، يکي از مقربان و معتمدان مخصوص او گرديده و در همه کارهاي دولتي، حتي در صلح و جنگ با دول خارجه، مداخله مي‌نمود تا آنکه شأن و لقب دوک ناکسوس به او داده شد.

 

اقتدار يوسف ناسي در دربار سليم دوم تا بدانجا رسيد که ماکزيميليان دوم، برادرزاده کارل و امپراتور هابسبورگ (1564- 1576)، به‌وسيله سفير رسمي خود در دربار عثماني براي وي نامه فرستاد و اين امر مايه حيرت صدراعظم (محمد سوکولي) شد که «مانند امپراتور پادشاهي از براي يوسف يهودي تملق‌نامه بنويسد.»

امروزه، اين نکته براي ما عجيب نيست زيرا مي‌دانيم که يوسف ناسي حداقل از سال 1545 با کارل پنجم و دربار هابسبورگ رابطه داشت و حتي گفته مي‌شود در آن زمان دوست و همبازي دوئل ماکزيميليان بود.

پس از روکسلانه، دومين فردي که در تبديل حرمسراي سلطان به يک نهاد متنفذ در امور سياسي و شئون حکومتي نقش اساسي ايفا کرد، زني يهودي است که او را با نام نوربانو سلطان مي‌شناسيم. نوربانو در اوايل صدارت رستم پاشا و حدود هفت سال پيش از استقرار گراسيا و يوسف ناسي در عثماني، به همسري سليم درآمد و مادر پسري از او شد که با نام مراد سوم به سلطنت رسيد. اين زن در ورود گراسيا ناسي به حرم سلطان نقش مؤثر داشت و مورخين نفوذ فراوان يوسف ناسي در نزد سليم را به‌دليل حمايت‌هاي او مي‌دانند. «نوربانوي يهوديه» در دوران سلطنت سليم دوّم و مراد سوّم رياست حرمسرا را به‌دست داشت و به‌عنوان يکي از ارکان مهم سياست عثماني شناخته مي‌شد. و پس از مرگ روکسلانه (1556) او بود که رهبري جناح جنگ‌طلب دربار عثماني را به‌دست داشت.

پس از مرگ رستم پاشا (1562)،‌ در واپسين سال سلطنت سليمان (ژوئن 1565) صدراعظمي به قدرت رسيد که به‌مدت چهارده سال، به‌رغم اقتدار نوربانو سلطان، به‌عنوان مانعي جدّي در راه يکه‌تازي کانون يهودي فوق شناخته مي‌شد. او محمد پاشا سوکولي (صوقللو)، از اهالي منطقه سوکول بوسني، است که به پيروزي سليم بر برادرش بايزيد ياري رسانيد و در سال 1562 با دختر سليم ازدواج کرد. سوکولي در تمامي دوران سلطنت سليم و پنج سال نخست سلطنت مراد سوم صدراعظم عثماني بود. مورخين سوکولي را مدير واقعي دولت عثماني و پاسدار ميراث شکوهمند دوران سليمان در عهد سليم دوّم، به‌رغم «غفلت و مستي و بي‌شعوري سلطان»، مي‌دانند. سوکولي نه تنها مي‌کوشيد چپاولگري‌هاي کانون فوق را محدود کند بلکه در سياست خارجي نيز راه و رسمي مغاير با ايشان داشت. او به‌عنوان رهبر "جناح صلح‌طلب" عثماني شناخته مي‌شد يعني آن گروه از دولتمردان که «مشکلاتي را که حکومت طي حملات سليمان [به ايران] با آن مواجه شده بود، به خوبي به ياد داشتند و از آن بيمناک بودند که مبادا اروپا از سرگرم شدن عثماني در شرق به نفع خود بهره گيرد

معهذا، همين سوکولي است که براي نخستين بار دولت عثماني را در حمايت از خانات کريمه به مقابله با توسعه طلبي هاي ايوان چهارم برانگيخت و در 4 اوت 1569 قشوني را عليه روسيه به منطقه اعزام کرد. سوکولي از سياست فوق دو هدف داشت:‌ اوّل، اخراج روس‌ها از حاجي‌طرخان؛ دوّم، حفر نهري ميان رودهاي ولگا و دن که درياي سياه و بحر خزر را بهم وصل کند و به اين ترتيب نه تنها راه تهاجم روس‌ها را به جنوب مسدود نمايد بلکه تجارت منطقه را به رونق و شکوفايي گذشته رساند.

يكي ديگر از طرح هاي بزرگ سوكولي، كه بعدها (1869) به دست كمپاني فرانسوي كانال سوئز تحقق يافت، احداث قنات السويس (كانال سوئز) بود براي اتصال درياي مديترانه به درياي سرخ.

سوکولي توانست روس‌ها را از شهر کابارده بيرون کند، تا حومه مسکو پيش تازد و با تقويت اميران مولداوي و والاکيا و لهستان راه ايوان را به‌سوي شرق و غرب درياي سياه سدّ نمايد. ولي به‌رغم محاصره حاجي‌طرخان (16- 26 سپتامبر 1569) نتوانست استحکامات استوار آن را بگشايد. مورخين دليل اصلي عدم توفيق محمد سوکولي در اخراج روس‌ها از حاجي‌طرخان و نيز در احداث نهر فوق را، به‌رغم احداث يک سوّم آن، کارشکني دولت‌گراي اوّل، خان کريمه، مي‌دانند که تمايلي به افزايش اقتدار دولت مرکزي عثماني در قلمرو خويش نداشت و لذا، به‌رغم خصومت با ايوان چهارم، در اين زمينه با وي همداستان شد. به‌علاوه، بايد به تفتين‌ها و دسيسه‌هاي دربار عثماني اشاره کرد که سرانجام سليم را به مخالفت با اين سياست سوکولي برانگيخت. و احتمالاً به راهنمايي همان کانون، ايوان چهارم، که در عهد سليمان با دربار عثماني مراوده‌اي نداشت، سفيري به دربار سليم اعزام کرد، خود را دوست اسلام و مسلمانان خواند و از سياست‌هاي سوکولي شکايت نمود.

ايوان يکي از نجبا را مأمور دربار اسلامبول نموده، سلطان سليم را تهنيت جلوس گفت و از حمله بي‌جهت لشکر عثماني به ممالک روسيه ابراز تعجب نمود و نيز از جانب پادشاه مشاراليه گفت که او را با دين محمدي بهيچوجه عداوت و کينه نيست و اغلب صاحبمنصب‌هاي او متدين به اين دين مي‌باشند.

سرانجام، با مداخله سليم پيمان صلح ميان مسکو و کريمه منعقد شد و سوکولي از تلاش خويش براي اخراج روس‌ها از حاجي‌طرخان و احداث نهر دن- ولگا دست کشيد.

در پنج ساله نخست سلطنت مراد سوم، که مقارن با واپسين سال‌هاي حيات يوسف ناسي است، دسيسه‌هاي کانون فوق عليه سوکولي اوج گرفت، دامنه اختيارات او را به‌شدت کاست و وي را در وضعي خفيف قرار داد. مورخين مراد را سلطاني هرزه و «شهوتراني افراطي» توصيف کرده‌اند که «تا حدّ جنون عاشق زن و طلا بود.» او چهل زن در حرم داشت و از ايشان صاحب حدود 130 پسر و تعداد بي‌شماري دختر شد.

 

همپاي کاهش اقتدار سوکولي، مداخله سياسي زنان و خواجگان حرمسراي سلطان نيز افزايش چشمگير يافت. تعدادي از اين خواجگان يهودي جديدالاسلام بودند. براي مثال، هامر پورگشتال از خواجه‌سراي يهودي جديدالاسلامي خبر مي‌دهد که در سال 1593 به‌دليل اهانت به يکي از بانوان حرم اخراج شد. در ميان زنان نيز يهوديان اندک نبودند. و صرفنظر از کميت ايشان، رياست حرم، به‌عنوان يک نهاد مقتدر سياسي، به‌دست نوربانوي يهوديه، مادر سلطان، بود که در آستانه مرگ زني به‌نام جان‌فدا خاتون را به‌عنوان جانشين خود در مقام رئيس حرم جاي داد

در حرمسراي مراد سوّم و محمد سوم، سلطان بعدي (1595- 1603)، زني به‌نام "خيراي يهودي" را نيز مي‌شناسيم که «خيلي اعتبار و اقتدار داشت» و «دلال حرم بود و هميشه اقمشه لطيفه و امتعه نظيفه با زينت‌هاي گرانبهاي نفيسه به‌توسط او از براي اهل حرم تحصيل مي‌شد.» اين خيراي يهودي، در همدستي با سليمان بن يائيش، طبيب يهودي سلطان، در امور سياسي، به‌ويژه در روابط عثماني با کشورهاي اروپايي، به‌شدت اعمال نفوذ مي‌کرد. به‌نوشته دائرة‌المعارف يهود، "خيرا" نام نيست بلکه عنواني است که در عثماني به زنان دلاله حرم اطلاق مي‌شد يعني کساني که به‌عنوان واسطه تجاري حرم با بازار عمل مي‌کردند. مأخذ فوق مي‌افزايد: «اين زنان عموماً يهودي بودند.» در تاريخ عثماني حداقل دو "خيرا" را با نام استر مي‌شناسيم. يکي در نيمه اوّل سده شانزدهم ميلادي مي‌زيست و محرم روکسلانه، مادر سليم دوّم، بود. ديگري، که همان "خيراي يهودي" مذکور است، همسر يک تاجر يهودي به‌نام ايليا هندلي بود. استر هندلي جواهرات را براي فروش به حرم مي‌برد و از اينطريق به‌زودي به محرم صفيه سلطان، سوگلي ونيزي مراد سوّم و مادر محمد سوم، بدل شد که رقيب نوربانو سلطان به‌شمار مي‌رفت. در 25 ساله پاياني سده شانزدهم ميلادي، به‌ويژه پس از مرگ نوربانو، صفيه از نفوذ فراوان در دربار عثماني برخوردار شد. اين امر موقعيت ويژه‌اي را براي استر هندلي پديد آورد و وي نقش مهمي را در سياست خارجي عثماني به‌دست گرفت. او در يک مورد به‌سود کاترين مديچي، ملکه فرانسه، وارد عمل شد و در ازاي دريافت رشوه امتيازات تجاري فراواني براي دولت ونيز کسب کرد. استر در سياست داخلي عثماني نيز دخالت مي‌کرد و براي افراد متعدد عناوين اشرافي و مناصب مهم حکومتي خريداري مي‌نمود. پسران وي نيز از ثروت و قدرت فراوان برخوردار بودند و پسر بزرگ به‌دليل منصب حکومتي‌اش در ميان تجار خارجي نفوذ فراوان داشت

اقتدار "خيراي يهودي" (استر هندلي) در سال 1600 ميلادي به‌پايان رسيد و اين زماني است که دخالت‌هاي وي در عزل و نصب مقامات عالي‌رتبه نظامي خشم "سپاهيان" (سواره‌نظام عثماني) را برانگيخت و شورش ايشان را سبب شد. شورشيان خواستار قتل استر و پسرانش بودند. سلطان محمد سوم بناچار تمکين کرد. به‌نوشته دائرة‌المعارف يهود، استر و پسر بزرگش به قتل رسيدند، پسر دوّم متواري و ناپديد شد و پسر سوّم به اسلام گرويد و نجات يافت. هامر پورگشتال ماجراي شورش فوق را چنين شرح مي‌دهد: «زيرا که مشاراليها خود را داخل عمل زعامت و تيمار نموده، به رشوه و عشوه در حق اشخاص نالايق نامناسب برقرار کرده بود. لهذا، سپاهيان با کمال تشدّد سر او را مطالبه نمودند.» طبق روايت هامر، در اين ماجرا استر و سه پسرش به قتل رسيدند و چهارمين پسر، که مسلمان شد و آق‌ساق مصطفي چاوش نام گرفت، زنده ماند. در سال 1618، عثمان دوم، سلطان عثماني (1618- 1622)،‌ املاک استر خيرا را به نوه او مسترد کرد. دائرة‌المعارف يهود مي‌نويسد روشن نيست که اين فرد نوه «مسلمان» استر بود يا نوه «يهودي» او. ثروت خيراي يهودي در زمان قتل او 5 ميليون آقچه (سکه نقره عثماني) گزارش شده است

بدينسان، در سال‌هاي نخست سلطنت مراد سوم اقتدار يهوديان تا بدانجا بود که حتي مرگ يوسف ناسي (1579)، "يهودي بزرگ"، نيز آن را متزلزل نساخت و به‌عکس به‌دليل اعطاي برخي امتيازات جديد به ايشان «اسباب خفت تازه‌اي» براي صدراعظم شد. کاهش اختيارات محمد سوکولي طبعاً زمينه را براي تحکيم مواضع گروهي از رجال سياسي و نظامي عثماني، به‌رهبري ل‍له مصطفي پاشا و سنان پاشا، فراهم ساخت که خواستار تجديد سياست‌هاي خصمانه عليه صفويه و لشکرکشي به قفقاز و شمال ايران بودند.

در سال‌هاي پس از مرگ شاه طهماسب صفوي اين جريان اوج گرفت، با موج جديدي از تبليغات ضدشيعي در ميان علماي استانبول و پيام‌هاي تحريک‌آميز عبدالله خان ازبک توأم شد و سرانجام مراد را به تمکين در برابر خواست جنگ‌افروزان کشاند. به اين ترتيب، با حرکت قشون عثماني به فرماندهي ل‍‍له مصطفي پاشا (26 صفر 986 ق./ 5 مه 1578 م.) دور جديدي از تهاجم به ايران آغاز شد و سرزمين‌هاي ثروتمند قفقاز و آذربايجان به اشغال درآمد که درآمدهاي سرشار آن حداقل به مدت نيم قرن به حل معضلات مالي دولت عثماني ياري رسانيد و درواقع بخش معتنابهي از آن به جيب شبکه زرسالار يهودي فوق رفت. اين لشکرکشي سرآغاز فتنه‌اي است که از زمان سفر برادران شرلي (1598) ايران را به بازار سودآوري براي سوداگران انگليسي اسلحه و شرکاي جنگ‌افروز يهودي ايشان بدل نمود.

 

هامر پورگشتال فضاي فساد و جنگ‌طلبي فوق را «توفاني» توصيف مي‌کند که «انهدام و انعدام» محمد سوکولي را نشانه گرفته بود. سرانجام، اين صدراعظم کاردان نيز قرباني شد و در 8 شعبان 978 ق./ 3 سپتامبر 1579 م. به‌دست فردي ظاهراً بوسنيائي، که در لباس درويشان بود، به ضرب دشنه در دفتر کارش به قتل رسيد. در آن زمان قتل سوکولي را مشکوک و دسيسه‌اي از سوي ل‍له مصطفي پاشا مي‌دانستند و امروزه استانفورد شاو به صراحت از «اعدام» او سخن مي‌گويد و قاتل را «يکي از عمال سلطان» مي‌خواند. هامر پورگشتال، سوکولي را رکن اصلي نظم و شوکت عثماني در طول دوران چهارده ساله صدارتش توصيف مي‌کند و معتقد است که اگر اقتدار سوکولي حفظ مي‌شد انحطاط عثماني تا زماني که وي زنده بود بروز نمي‌کرد. با قتل سوکولي مهم‌ترين مانع از سر راه جنگ‌افروزي ضد ايراني کانون فوق در خارج و چپاول و فساد مالي در داخل برداشته شد و دولت عثماني در چنين وضعي قرار گرفت:

در مدت ده سال چهار مفتي و هفت نفر صدراعظم و جمعي از قاضي عسکران تغيير و تبديل يافتند. هر قدر که از اختيار صدراعظم مي‌کاستند، بر تسلط مقربان و محرمان و مابين‌چيان افزوده مي‌شد و اين طايفه که امتياز دائم‌الحضوري خدمت سلطان را داشتند، اين اعتبار و امتياز را بطور بد و خيانت به‌کار مي‌بردند و در همه کارهاي دولتي دخالت مي‌نمودند... يهوديان در سراي سلطاني راه يافتند و جريمه و رشوه با هم لاف برابري مي‌زدند...

در سال‌هاي پس از قتل سوکولي، يهوديان و جديدالاسلام‌هاي يهودي نقشي بسيار بارز و بي‌پروا در سياست خارجي عثماني به‌دست گرفتند و به‌عنوان دلال و واسطه و کارچاق‌کن از طريق اخذ امتيازات مالي و تجاري براي دولت‌ها و کانون‌‌هاي اروپايي سودهاي کلان بردند. هامر پورگشتال مي نويسد:

زيادي منافع تجارتي و سهولت بستن عهد تجارت به توسط وزرا و پيشکاران بسيار، که همه جديدالاسلامان يا يهوديان بودند، بقدري طمع ملل و دول اروپا را به حرکت درآورده بود که جمهوري ملت سويس نيز مي‌خواست عهدنامه تجارت با دولت عثماني منعقد نمايد و وکيل آن ملت، آنژل نام يهودي، از مصطفي، مترجم دولت، نوشته و مکتوبي از براي رؤساي ملت (هلوتي) سويس گرفته ارسال داشت.

«کار ضرابخانه و سکه زدن» نيز به‌دست يهوديان افتاد که «از عهد سليم ثاني به بعد در دربار و در شهر اعتبار و اقتدار کامل داشتند.» رئيس ضرابخانه عثماني در زمان مراد سوم فردي به‌نام نسيم بود. به‌نوشته دائرة‌المعارف يهود، او و موسي بن‌ونيزت به «اصلاحاتي» در پول رايج عثماني دست زدند که شورش سال 1583 ينگي‌چري‌ها را سبب شد. اين  سياست تعديل مالي، که در سال 992 ق./ 1581 م. اجرا شد، به‌رغم درآمدهاي حاصل از غارت مناطق اشغالي ايران، ارزش پول عثماني را چهار تا پنج برابر کاهش داد و در سال‌هاي پسين شورش‌هاي متعدد نظاميان را برانگيخت. کاهش ارزش پول عثماني تا بدان حد چشمگير بود که سفير اسپانيا در ونيز به فيليپ دوّم نوشت: «امپراتوري چنان فقير و چنان تهي است که تنها سکه‌هايي که اينک رايج است آسپرهايي است که کلاً از آهن ساخته شده است.»

موسي بن‌ونيزت با ادوارد بارتون، سفير انگليس و نماينده کمپاني لوانت، رابطه نزديک داشت و اين دو در برخي دسيسه‌هاي سياسي همکاري داشتند. کمپاني لوانت نيز، همچون کمپاني هند شرقي، به‌وسيله گردانندگان کمپاني ماجراجويان تجاري و کمپاني مسکوي و با حمايت و شراکت سِر ويليام سيسيل و سِر فرانسيس والسينگهام تأسيس شد.

در سال 1585، شش سال پس از مرگ يوسف ناسي و در فضاي فساد و انحطاط لجام‌گسيخته فوق، يهودي نامدار ديگري به استانبول مهاجرت کرد و، به تعبير دائرة‌المعارف يهود، جايگاه يوسف ناسي را در دربار عثماني احيا نمود. او نيز به خاندان مندس تعلق داشت؛ نام پرتغالي‌- مسيحي‌اش آلوارو مندس بود، در عثماني رسماً خود را يهودي خواند و با نام سليمان بن يائيش به مدت 18 سال در مقام پزشک و مشاور و محرم دو سلطان عثماني (مراد سوم و محمد سوم) و بسياري از رجال سياسي درجه اوّل اين کشور جاي گرفت

آلوارو مندس در شهر تاويرا (پرتغال) به‌دنيا آمد. در جواني به هند رفت و ظاهراً از طريق کاوش در معادن الماس منطقه نرسينگره به ثروت رسيد. او که در اين دوران، به‌نوشته دائرة‌المعارف يهود، «ظاهراً مسيحي بود»، پس از بازگشت به اروپا به عضويت فرقه صليبي شهسواران سن‌جيمز (سانتياگو) درآمد و به ترتيب در شهرهاي مادريد، فلورانس، پاريس و سرانجام لندن اقامت گزيد.

در سال 1580 فيليپ دوّم، پادشاه اسپانيا، سلطنت پرتغال را نيز به‌دست گرفت و آلوارو مندس، هکتور نانز، رودريگو لوپز و ساير يهوديان مخفي لندن، تلاش گسترده‌اي را به‌سود سلطنت دن آنتونيوي مدعي آغاز کردند. دائر‌ةالمعارف يهود از آلوارو مندس به‌عنوان «يکي از فعال‌ترين حاميان دن آنتونيو» ياد مي‌کند. مندس در سال 1585 در استانبول مستقر شد و تکاپوي مشکوک و سوداگرانه فوق را در ابعادي جديد ادامه داد. ثروت انبوه و امکانات و ارتباطات فراوان در اروپاي مسيحي، به‌همراه نفوذ گسترده يهوديان در دربار و حرمسراي سلطان، براي وي اقتدار و نفوذ سياسي فراوان به ارمغان آورد و همو بود که عثماني را به اتحاد با انگليس عليه فيليپ دوّم اسپانيا و به‌سود دعاوي دن آنتونيو برانگيخت. بدينسان، سليمان بن يائيش نقش مهمي در ايجاد اولين ارتباطات ميان انگليس و عثماني ايفا نمود تا بدان حد که از وي با عنوان «يکي از معماران اتحاد انگليس و عثماني» ياد مي‌کنند. سليمان بن يائيش حتي نقشه‌اي را طراحي کرد تا دن آنتونيو را در مستعمرات پرتغال در شرق به سلطنت رساند که طبعاً شامل منطقه هرمز و لارستان در جنوب ايران نيز مي‌شد. معهذا، رابطه ميان ابن‌يائيش و هکتور نانز و رودريگو لوپز و ساير اعضاي شبکه فوق با دن آنتونيو تيره شد تا بدانجا که لوپز در ازاي دريافت رشوه از دربار فيليپ دوّم قصد جان آنتونيو را کرد. سرانجام، آنتونيو در وضعي اسفناک لندن و حاميان پيشين يهودي‌اش را ترک کرد و در سال 1595 در پاريس درگذشت. دائرة‌المعارف يهود علت شکست اين طرح‌ها و تيرگي روابط را به «ضعف و تزلزل» دن آنتونيو منتسب مي‌کند. ولي درواقع علت اصلي را بايد در سودجويي بي‌امان دسيسه‌گران يهودي جستجو کرد و آغاز زدوبندهاي پنهان و ارتباطات مرموز ايشان با دوک براگانزا، مدعي ديگر تاج و تخت پرتغال از تبار نامشروع خاندان آويش. در تداوم همين پيوند بود که شبکه فوق ازدواج چارلز دوّم با کاترين براگانزايي را ترتيب داد و با حمايت دربار انگليس سرانجام سلطنت خاندان براگانزا در پرتغال را بطور کامل تحقق بخشيد. طبيب مخصوص اين عروس خانم کاتوليک، يکي فرناندو مندس، نياي خاندان هد، بود و ديگري دانيل کاکس که بعدها حاکم جرسي غربي و يکي از بزرگ‌ترين زمينداران آمريکاي شمالي شد

دائرة‌المعارف يهود مي‌نويسد: سليمان بن يائيش نيز، «مانند يوسف ناسي، يک سازمان اطلاعاتي پيشرفته را در اروپا اداره مي‌کرد که وجود آن براي دولت عثماني بسيار مفيد بود.» وي به اين منظور با شبکه يهوديان مخفي مستقر در انگليس، به‌رهبري هکتور نانز و رودريگو لوپز، رابطه مدام داشت و از اينطريق بود که براي اولين بار خبر شکست اسپانيا در جنگ آرمادا (1588) را به اطلاع دربار عثماني رسانيد. ارتباطات سليمان بن يائيش با دربار انگليس در عالي‌ترين سطوح بود. براي نمونه، وي در سال 1591 يهودي به‌نام سليمان کورمانو را به‌عنوان نماينده شخصي خود به لندن و نزد ملکه اليزابت فرستاد و در سال 1592 يهودا سرفاتي را. و عجيب اينجاست که ماجراي مرموز اعدام رودريگو لوپز (1594) نيز موقعيت ابن‌يائيش را در لندن متزلزل نساخت

پيوندهاي اطلاعاتي سليمان بن يائيش در استانبول و هکتور نانز در لندن پديده بسيار مهمي است که بايد مورد توجه کافي قرار گيرد: اولي شبکه‌اي را در اروپا، و ظاهراً به‌نام دولت عثماني، اداره مي‌کرد و دومي شبکه‌اي را در منطقه مديترانه و ساير بنادر تجاري به‌نام دربار انگليس و در پيوند با سِر فرانسيس والسينگهام. مي‌توان تصور کرد که اين دو در رأس شبکه واحدي قرار داشتند که به "عمليات دوجانبه" دست مي‍ زد و، چنانکه تاريخ به اثبات رسانيده، عملکرد واقعي آن به‌سود شرکاي استراتژيک ايشان، اليگارشي ماوراء بحار انگليس، بود.؛ و از طريق کساني چون استر هندلي (خيراي يهودي) در حرمسراي سلطان نفوذ فراوان داشت. طبعاً اين شبکه بيش از هر چيز اهداف و منافع آشوبگرانه و سودجويانه زرسالاران يهودي را مدّ نظر داشت.

دوران حضور و اقتدار آلوارو مندس (سليمان بن يائيش) در عثماني (1585- 1603) مقارن با دو سال پاياني سلطنت شاه محمد خدابنده و شانزده سال نخست سلطنت شاه عباس اوّل صفوي در ايران است.

قسمت چهارم

 
 

 

درباره خصايل عباس ميرزا وليعهد

 

اين مطالب را از صفحات 178 تا 181 كتاب «سفرنامه ي دروويل» اثر «سرهنگ گاسپار دروويل» برداشته ام و تقديم دوستان دانشمند مي كنم. اين سفرنامه توسط آقاي «جواد محبي» ترجمه شده و به وسيله ي بنگاه مطبوعاتي گوتنبرگ در سال 1337 خورشيدي در تهران انتشار يافته است. اين سفرنامه نخستين بار در سال 1819 در شهر سن پترزبورگ روسيه (دقت بفرماييد در چه سالي و در كجا!!!) در 150 نسخه و به بهاي گزافي معادل سيصد روبل چاپ و منتشر شده است. تصادفاً نسخه اي از اين كتاب به دست يك ناشر فرانسوي افتاده و چون او محتواي كتاب را پرارزش يافته، در سال 1825 در پاريس منتشر كرده است.(رجوع بفرماييد به توضيح ناشر فرانسوي كتاب در صفحات اول آن)

__________________________

 Abbas Mirza

اعمال عباس ميرزا نيز به مانند خصال او قابل ستايش است. او بر خلاف پدر بيش از چهارزن كه فقط يكي از آنها مورد علاقه ي كامل اوست، برنگزيده است. سوگلي وي دختر يكي از بازرگانان حومه ي تبريز است. هنگامي كه من از ايران بازمي گشتم، عباس ميرزا دو پسر داشت. پسر بزرگش شش ساله بود ولي عباس ميرزا در چله ي زمستان او را با لباس نازكي بر اسب مي نشاند و به همراه خود مي برد. من از خشونت وي درباره ي تربيت فرزندانش دچار شگفتي مي شدم. روزي نگراني خود را از به خطر افتادن سلامتي كودك به وي اظهار داشتم، عباس ميرزا به پاسخ گفت: «او بايد از هم امروز به حرفه اي كه شايد تا پايان عمر بدان مشغول شود، خو گيرد و باتجربه ي شخصي خويش به معناي خستگي سرباز پي برد.»

عباس ميرزا هرگز زنان را به اردوگاه نمي آورد. افسران وي نيز در اين مورد از فرمانده خود سرمشق گرفته اند. وليعهد ايران به شكار علاقه ي وافري دارد، از اين رو اوقات فراغت خود را به شكار مي گذراند. ضمن شكار به روستاها سركشي مي كند و از حال روستاييان جويا مي شود تا از نارضايتي و آزردگي خاطر احتمالي آنان باخبر گردد.

عباس ميرزا با مهارت تمام سلاحهاي مختلف را به كار مي برد. من بارها به چشم خود ديده ام كه وليعهد ايران در حالي كه به تاخت اسب مي راند، از فاصله ي شصت پا به نشانه رفته و زوبين را بر پشت آهو مي زند. هنگام نشانه زني با تير و كمان هرگز تيرش به خطا نمي رود. به هنگام گردش هاي عادي نيز غالباً به تيراندازي مي پردازد. به دستور وي گوسفندي در پشت سر وي نگه مي دارند و او به تاخت از آن دور شده و در پنجاه قدمي روي ركاب اسب برمي خيزد، آن گاه در همان حال سربرگردانده و گوسفند را هدف قرار مي دهد. تيراندازي بدين سبك از زمانهاي ديرين در سرزمين ايران مرسوم بوده است و بي گفتگو اشكانيان با استفاده از اين شيوه ي خطرناك درمقابل دشمن عملاً عقب مي نشستند و به همان حال باران تير بر سر و روي [او يا دشمن] مي باريدند.

عباس ميرزا سحرگاهان از خواب برمي خيزد. او از مؤمنان قشري و متعصب نيست، ولي هرگز در اداي نمازهاي روزانه كه به حكم «قرآن» بايد بجاي آورد، كوتاهي نمي كند.

او مردي است قناعت پيشه، لب به مي نمي زند، اما افسران زيردستش را كه شراب خورده باشند، مجازات نمي كند. تنها بدانان با نظر تحقير مي نگرد. عباس ميرزا در كشوري به مانند ايران نه تنها عادت به صرف دخانيات ندارد، بلكه از قليان كشيدن نيز نفرت دارد.

عباس ميرزا از ساعت هشت تا ده صبح در ديوانخانه مي نشيند. سپس در حرمسرا به صرف صبحانه مي پردازد. آن گاه تا ساعت دوي بعد از ظهر با وزيران و فرماندهان نظامي به كار مشغول مي شود. پس از صرف ناهار تا ساعت شش بعد از ظهر به اسب سواري مي پردازد و سپس براي انجام فرايض مذهبي به منزل باز مي گردد. غالباً پس از نماز عصر براي شب نشيني درباريان را به حضور مي پذيرد. اين شب نشيني معمولاً تا ساعت ده شب طول مي كشد.

لباس عباس ميرزا تفاوتي با لباس ساده ترين نگهبانان وي نيز ندارد. كارد بي زيوري به پر شال كشميري خود مي زند. اما در نخستين برخورد از خلق و خوي نجيبانه و سيماي باوقارش مي توان به بزرگ منشي وي پي برد.

عباس ميرزا قدي متوسط و اندامي نيرومند دارد. چهره اش كمي كشيده و پريده رنگ و چشمانش درشت و رديف مژگان سياهش بسيار گيرا و دماغش عقابي و دندانهايش زيبا است. ريش پرپشت وي شايد روزي به بلندي ريش پدرش برسد. كلمات را به تندي ادا مي كند. از ته دل به شكل مطبوعي مي خندد. پيش از اين گفتيم كه به زبانهاي اروپايي آشنايي ندارد، با اين حال بسياري از الفاظ فرانسوي مخصوصاً فرمانهاي نظامي را ياد گرفته است و از تكرار آنها بسيار خوشحال مي شود. بدون اينكه اهل اسراف باشد، بخشنده است. به جمع آوري سلاحهاي مختلف و تابلوهاي نقاشي و گراورها و نقشه ها، ماشين ها و مدلهاي مختلف آن علاقمند است. شايد كلكسيون وي در اين رشته ها در تمام آسيا منحصر به فرد باشد...

عباس ميرزا به طرز عجيبي از پدرش بيمناك ولي نسبت به وي قلباً احترام زيادي قايل است. مردم آذربايجان او را از جان و دل گرامي مي دارند. فداكاري و فرمانبرداري افسران و سربازان زيردست عباس ميرزا به حدي است كه اگر شاه اعتماد كامل به دولتخواهي وي نمي داشت، از اين حيث دچار اضطراب خاطر مي شد. البته شاه به كسي پيش از وي نمي تواند اعتماد داشته باشد، زيرا عباس ميرزا تنها تكيه گاه مطمئن تخت سلطنت است.

عباس ميرزا مخالف عهدنامه ي اخير (عهدنامه ي گلستان) بود و با تمام قوا با متاركه ي جنگ با روسها مخالفت مي كرد. پس از رهبري لشكريان ايران، تحميل شرايط ننگ آور متاركه به فتحعلي شاه براي عباس ميرزا تحقير مضاعفي بود. او چشم به نبرد آينده دوخته و نقشه ها و وسايل قابل ملاحظه اي براي اين نبرد فراهم آورده بود.

نقشه ي نبرد جديد بسيار عاقلانه طرح شده بود؛ عباس ميرزا در نظر داشت با قواي خردكننده اي به مقابله با روسها بشتابد. چه گذشته از نيروهاي منظم خود، از فتحعلي شاه قول گرفت بود كه شصت هزار تن چريك از بهترين جنگاوران را در اختيار وي بگذارند. او در نظر داشت توپخانه ي خود را به هفتاد آتشبار افزايش دهد و بر تعداد زنبوركهاي خود نيز كه در دشت سلاح بي فايده ولي در كوهستانهاي قراداغ با نبودن راه هاي مواصلاتي وسيله ي جنگي پرارزشي است، بيفزايد.

با اين حال عباس ميرزا نخستين كسي بود كه به دقت مواد عهدنامه ي صلح را به كار بست. حتي افسران روسي نيز از خودگذشتگي وليعهد ايران را در اين مورد تأييد كرده و رفتار نجيبانه ي وي را به هنگام انجام مذاكرات و پس از آن ستوده اند.

اگر بخواهيم حس تحسيني را كه اين شاهزاده ي ايراني در دل من برانگيخته است، تمام و كمال بيان دارم، از مطلب بسيار به دور خواهم افتاد. از اين رو براي دوري از اطاله ي كلام اين فصل را با جملات زير به پايان مي رسانم:

اگر تصادفات مانع انجام منويات قلبي وليعهد ايران نشود، عباس ميرزا باني اصلاحات كشور ايران شده و روح تازه اي در كالبد آن خواهد دميد. نقشه هاي اصلاحي عباس ميرزا بر مبناي ايجاد ارتش نيرومندي است كه استقلال كشور را در برابر بيگانگان و سركشان داخلي تضمين نمايد. شايد حكومت نظامي براي ملل متمدن آفتي به شمار رود، ولي صدها مثال كهنه و نو مي توان يافت كه برخي از اقوام براي ترك عقب افتادگي وسيله ي عاجل و مطمئني جز ايجاد ارتش نيرومند ملي ندارند.

Abbas Mirza 002


نگاه عباس ميرزا وليعهد به انگليسي ها

افسران انگلیسی در  جنگ کریمه 

عباس ميرزا با نظر بدي به سفير انگلستان آقاي «ملكم» مي نگرد. به عقيده ي وي سفير انگليس با جيب پر پول آمده است تا ايران را بخرد. وليعهد ايران كتاب «ويرژيل» را نخوانده است، ولي از جمله ي:

Timeo Danaos et dona ferentes (به معناي: از يونانيان حتي هنگامي كه به خدايان نذريه مي دهند، مي ترسم.)

باخبر است. او بارها از بدرفتاري انگليسيها با مردم هند سخن مي گويد و سياست آنها را براي انهدام امپراتوري مغول هند محكوم مي كند. ضمناً مي ترسد كه مبادا همان سياست را با نفوذ مشئوم خود در ايران نيز اجرا كنند. شايد اين ترس چندان هم بي پا نباشد، زيرا سفير انگلستان چندين بار تقاضا كرده است كه كارگزاري سابق بوشهر دوباره تأسيس و در آن عده اي از سربازان انگليسي مستقر گردد. اين تقاضا با تجربه ي تلخي كه از گذشته در دست بوده است، رد شده است؛ زيرا در نقطه ي دورافتاده اي چون بوشهر براي سياست انگلستان ايجاد تحت الحمايه هايي از حكام دست نشانده امر بسيار آساني است.

(از كتاب: سفرنامه ي دروويل، صفحات 177 و 178)

بخل و خست فتحعلي شاه از نگاه سرهنگ گاسپار دروويل

Fathali shah 001

 

بخل و خست فتحعلي شاه نامنتهاست. گويي لذتي جز روي هم انباشتن خزائن ندارد. او همه ساله قريب ده تا دوازده ميليون فرانك جواهر گرانبها مي خرد و آنها را در صندوقها روي هم مي ريزد. ضمناً طلاي بي حسابي نيز جمع آوري مي كند. از اين رو شكي نيست كه به زودي زود كشور خويش را دچار ورشكستگي خواهد كرد.(سفرنامه ي دروويل، ص 161)

در هيچ كشوري تقديم هدايا به مانند ايران رواج ندارد. هر كس ناچار است كه چيزي به كسي تقديم كند. حتي خود شاه نيز هر چند يكبار ملزم به رعايت سنن جاري است، ولي مرحمتي شاه به حدي ناچيز و كم ارزش است كه در تهران جنبه ي ضرب المثل يافته و اگر بخواهند ناقابل بودن چيزي را نشان دهند، آن را به نام «پيشكش شاهي» مي نامند...

بي گفتگو وليعهد ايران كه لباس بسيار ساده اي مي پوشد، به علت خست پدر غالباً براي دريافت جيره و مواجب سربازان خود متوسل به التماس يا بكار بردن خدعه مي شود. من مي دانم كه مالدوستي پدر براي پسر جوانمرد و دست و دل بازي مثل عباس ميرزا تا چه حد جانفرسا است.(سفرنامه ي دروويل، ص 165)

Fathali shah 002

و تصویر همین کتاب که توسط آقای میرزاصالح ترجمه شده است:

دیپلماسی و قتل در تهران


بحث تسليحات در جنگهای ايران و روس(بخش اول)

اين متن فرازي از مثنوي بلند و تأثرانگيز «جنگهاي ايران و روس» است؛ در زماني كه افسران فرانسوي به فرماندهي ژنرال گاردان به ايران آمدند و تصميم داشتند ارتش عشايري ايران را با شيوه هاي نوين جنگ آشنا سازند. اين متن را از صفحات  398  - 399 - 400 -401كتاب «ميراث خوار استعمار» نوشته ي دكتر مهدي بهار برداشته ام و عيناً و بدون هيچ كم و زياد تقديم مي كنم.

*************  

هيچ جاي ترديد نيست كه فتحعلي شاه و وليعهد او عباس ميرزا مصمم بودند كه از افسران فرانسوي هيئت گاردان استفاده نموده،‌نقايص ارتش را از لحاظ تسليحات و تعليمات مرتفع سازند، اما دستگاه حكومتي فرسوده و ناهماهنگ آن زمان قابليت آن را نداشت كه عوامل و عناصري از سيستم جديد و نوظهور جهان غرب را بپذيرد و به خود پيوند بزند. چنانكه سروان فابويه افسر توپخانه ي فرانسوي كه در جزو هيئت گاردان به ايران آمده و از طرف شاه مأمور تهيه ي كارگاه توپريزي در اصفهان و ساختن پنجاه توپ شده بود، نتوانست از كمك آن دستگاه از هم پاشيده و ناموزون برخوردار شده، مآموريت خود را با كمك عوامل ايراني حكومت به انجام برساند.

سروان فابويه در اوايل فوريه ي 1808 با اختيارات تام وارد اصفهان گرديد. در آن زمان «حاج محمدحسين خان امين الدوله ي اصفهاني»، كه بعدها صدراعظم فتحعلي شاه شد، وزارت ماليه و حكومت اصفهان؛ هر دو را بر عهده داشت و پسر او؛ عبدالله خان، نايب الحكومه و شخصي به نام اصلان خان رييس توپخانه ي آن شهر بود.

فابويه در يادداشتهاي خود نكاتي را روشن ساخته كه از لحاظ درك حالت احتضار سيستم حكومتي ايران بسيار باارزش است، لذا قسمتهاي جالب آن يادداشتها را در اينجا مي آوريم.

فابويه مي نويسد: «در اصفهان تنها سه _ چهار تن هستند كه مال مردم را مي ربايند و اين مردم كساني هستند كه از بيچارگي به ترك شهر توفيق نيافته اند. من در اين شهر در پيرامون خويش جز مردم مسكين چيزي نمي بينم و اگر مدتي در اينجا بمانم، چين هاي اندوه و حسرت بر چهره ام نقش خواهد بست.»

در اين هنگام عبدالله خان نايب الحكومه از جانب شاه دستور داشته است كه كليه ي مخارج فابويه و كارگاه توپ ريزي و مواد اوليه را از ماليات اصفهان بپردازد. اما او نه تنها چنين تسهيلاتي را فراهم نياورد، بلكه خرابكاري در كار فابويه را در سرلوحه ي كوششهاي خود قرار داد.

فابويه براي ريختن توپ و تراش دادن و سوراخ كردن آن نه تنها كارگر آزموده و مطلع به دست نياورد، بلكه از ساده ترين ابزار كار نيز محروم بود به طوري كه مجبور شد شخصاً و با دست خود يك مته و يك چرخ تراش بسازد و حتي براي بناي ساختمانهاي لازم شخصاً دست به كار بنايي بزند. وقتي كه براي تهيه ي مفرغ به قلع و مس احتياج يافتند، عبدالله خان دستور داد كه ديگهاي مسين مردم را به زور بگيرند و مردم فقير لوازم مطبخ خود را با چشمان گريان تحويل كارگاه دادند. فابويه كه از اين ماجرا به خشم آمده و متأثر شده بود، از قبول آن لوازم مورد احتياج مردم فقير امتناع نموده، نايب الحكومه را تهديد نمود كه فوراً به تهران مراجعت خواهد نمود و جريان مخالفت او را به عرض شاه خواهد رسانيد. در اثر اين تهديد بود كه عبدالله خان چند شمش مس براي رفع حوايج كارگاه تحويل نمود.

فابويه پس از آنكه از بقاياي كوره هايي كه انگليسي ها به جا گذارده بودند، براي ريختن توپ استفاده نموده، به تحقق اين امر توفيق يافت،  براي سوراخ كردن توپها سرگردان ماند و فقط پس از سه ماه زحمت موفق شد كه مته ي لازم را براي اين كار به دست خود تهيه نمايد. اما او به زودي متوجه شد كه بعضي از كارگران درصدد خرابكاري عمدي برآمده و بدين منظور از خارج كارگاه رشوه دريافت مي دارند.

سرانجام دريافت كه محرك اين خرابكاري ها و خيانت هاي پياپي، عبدالله خان نايب الحكومه و اصلان خان رييس توپخانه هستند تا اينكه در يكي از شبهاي ماه ژوئن (ربيع الثاني 1323) كساني مخفيانه به كارخانه رفته، يكي از ابزارها را ناقص نمودند. از آن شب به بعد فابويه در صحن كارخانه چادري افراشته، از منزل خود بدانجا نقل مكان كرد و كارگران و توپچيان مشكوك را از كارگاه اخراج نمود.

عبدالله خان علاوه بر اين خرابكاري هاي خيانت آميز، مرتباً گزارشهايي در زمينه ي بي اطلاعي و بي لياقتي فابويه براي فتحعلي شاه مي فرستاد و براي احضار او كوشش هايي مي نمود.

سرانجام در ماه ژوئن 1808 توپهايي ساخته و پرداخته شد و فابويه اميدوار بود كه تا پايان سال پنجاه توپي را كه وعده داده بود، آماده كند. او بدين منظور به پول و ابزار كار و مواد اوليه احتياج داشت اما دريافت چوب و زغال و مس و لوازم ديگر كار هر چه بيشتر اصرار كرد، كمتر نتيجه گرفت. چيزي نگذشت كه مزد كارگران را هم نپرداختند و ايشان نيز از كار دست كشيدند. در اين هنگام «حاج محمد حسين خان امين الدوله» وزير ماليه كه حكمراني اصفهان را نيز يدك مي كشيد، شخصاً به اصفهان وارد شده، فابويه را به كمك و پشتيباني خو اميدوار ساخت و وعده داد كه تمام وسايل كار را به او برساند. اما سه هفته گذشت بدون آنكه از اين وعده ها اثري نمودار گردد تا آنكه حكمران پس از اين مدت سرانجام «نوزده خربزه» براي فابويه فرستاد.

اوضاع مالي كارگاه به تدريج به حدي خراب شد كه فقط دو كارگر در كارخانه باقي ماندند كه مزد خود را از جيب شخص فابويه دريافت مي داشتند. فابويه با اين وسايل بسيار ناچيز شش عراده توپ ديگر نيز ريخت.

سرانجام حاج محمدحسين خان امين الدوله در روز 24 ژوئيه ي 1808 شخصاً به تماشاي كارگاه رفت و فابويه او را تهديد نمود كه به زودي به تهران بازگشته و ماجرا را با فتحعلي شاه در ميان خواهد گذاشت. امين الدوله كه از اين تهديد هراسناك شد، از آن پس وسايل كار را منظماً به او تحويل نمود.

در آغاز ماه اكتبر 1808 فتحعلي شاه دستور داد كه فابويه بيست عراده توپ ساخته شده را به تهران بفرستد. فابويه درصدد تهيه ي وسايل اين كار بود كه از طرف ژنرال گاردان در پايان ماه نوامبر به تهران احضار گرديد.

فابويه در 25 نوامبر 1808 (26 شوال 1223) با بيست عراده توپ اصفهان را به قصد تهران ترك گفت. در آن زمان راهي كه توپ رو باشد، هنوز در ايران به وجود نيامده بود و اين خود موجب مشكلات ديگري گرديد. سرانجام فابويه اين كار دشوار و طولاني را نيز به ثمر رسانده، توپها را به تهران انتقال داد.

فابويه در نامه اي كه در 15 ژانويه ي 1809 به برادر خود نوشته، اظهار مي دارد كه: «توپهاي مرا آزمودند و هر چه كوشيدند آنها را بشكنند، نتوانستند و سرانجام آنها را در انباري نهاده، در را بستند. اينك وضع من مانند آن است كه در اين يك سال هيچ كاري انجام نداده باشم ... از نظر مالي وضع من بهتر از اين نيست چون حكمران اصفهان مزد كارگران مرا نداده و مبلغ چهار هزار فرانك از جيب خود پرداخته ام تا بتوانم زرادخانه ي زيبايي براي شاه ايران تأسيس كنم».

در آن هنگام ايران نه كارخانه ي توپريزي، نه زرادخانه اي، و نه راهي براي حمل و نقل توپها داشته است. عده ي افراد توپخانه ي امپراتوري نيز از 150 تن تجاوز نمي كرده و هيچ يك از اين افراد از اطلاعات فني بهره ور نبوده اند.

فابويه كه مأمور تهيه ي توپخانه براي ايران شده بود، در گزارشهاي خود متذكر شده است كه توپخانه ي ايران قابل اصلاح نيست بلكه بايد از پايه بنا شود. به همين مقصود بود كه فتحعلي شاه به آن افسر توپخانه ي فرانسوي اختيارات تام داد تا كارگاهي در اصفهان به وجود آورده، پنجاه توپ بسازد.

در اواخر دوران جنگهاي اول ايران و روس يعني سه چهار سال پس از عزيمت هيئت گاردان، عباس ميرزا در يكي از ملاقاتها به سرگور اوزلي مي گويد: «من به خوبي دريافته ام كه در برابر توپخانه ي روسي فقط با توپخانه اي همانند آن مي توان به مقابله پرداخت». وقتي اين اعتراف را در نظر آوريم، به خوبي در مي يابيم كه شاه و وليعهد چه احساس احتياج مفرطي به تهيه ي توپخانه و زرادخانه داشته اند، ولي با وجود اين، فساد و ناهماهنگي دستگاه استبدادي و پوسيدگي و از هم پاشيدگي و تفرقه اي كه دستگاه را بيمار  نموده و از درون متلاشي ساخته بود، اجازه نمي داد كه اراده ي ديكتاتور عملي شود و از قوه به فعل در آيد. مشكلات و خراب كاريهاي خجلت آوري كه در بحبوحه ي جنگهاي اول ايران و روس در ازاء صميميت و از خود گذشتگي يك افسر كاردان فرانسوي تحويل گرديد، چيزي نمي تواند باشد، جز علامتي از همان زخم دروني كه سيستم حكومتي را به مرگ تهديد مي نموده است.

در حقيقت، جنگهاي ايران و روس را مي توان به عنوان ميدان تجلي عمليات جاسوسي براي خارجيها و منافع شخصي و كينه توزيها و حسادتها و خرابكاري هاي عامدانه نيز مورد بررسي قرار داد.

نتيجه اي كه از مطالعه ي جميع اين كيفيات بر مي آيد، نشان مي دهد كه فساد اجزاء و چرخهاي گوناگون دستگاه حكومت استبدادي از ناهماهنگي سيستم با احتياجات و مقتضيات زمان و مكان و سلطه ي جاسوسان انگليسي بر اين دستگاه بيمار ناشي بوده است.

گاردان در نامه ي خود به وزير امور خارجه ي فرانسه مي نويسد كه حاج محمدحسين خان اصفهاني امين الدوله كه پس از ميرزا شفيع صدراعظم فتحعلي شاه شد، در رأس هواخواهان انگليسها قرار دارد.

 

در مورد مونتسکیو از سایت انکارتا

Baron de Montesquieu (1689-1755), French writer and jurist. Charles Louis de Secondat, Baron de la Brède et de Montesquieu, was born in the Château of la Brède and educated at the Oratorian school at Juilly and later at Bordeaux. He became counselor of the Bordeaux parliament in 1714 and was its president from 1716 to 1728. Montesquieu first became prominent as a writer with his Persian Letters (1721; trans. 1961); in this work, through the device of letters written to and by two aristocratic Persian travelers in Europe, Montesquieu satirized contemporary French politics, social conditions, ecclesiastical matters, and literature. the book won immediate and wide popularity; it was one of the earliest works of the movement known as the Enlightenment, which, by its criticism of French institutions under the Bourbon monarchy, helped bring about the French Revolution. The reputation acquired by Montesquieu through this work and several others of lesser importance led to his election to the French Academy in 1728. His second significant work was Considérations sur les causes de la grandeur et de la décadence des Romains (Thoughts on the Causes of the Greatness and the Downfall of the Romans, 1734), one of the first important works in the philosophy of history. His masterpiece was The Spirit of Laws (1748; trans. 1750), in which he examined the three main types of government (republic, monarchy, and despotism) and states that a relationship does exist between an area's climate, geography, and general circumstances and the form of government that evolves. Montesquieu also held that governmental powers should be separated and balanced to guarantee individual rights and freedom.

Baron de Montesquieu

 

 

سالهای نزدیک به نمایشگاه بین المللی کتاب!!!

بالاخره توفیق رفیق راه شد و رفتیم نمایشگاه بین المللی کتاب! «بین المللی»! من که زیاد حال نکردم. کتابها هم زیاد بهم نچسبید.

شما را نمی دانم. من که حضور در نمایشگاه سالهای بعد را با شرایط امساله نمی خواهم.

روز شنبه چهاردهم اردیبهشت رفتم. از صبح علی الصباح تا شب. یک کلام. نچسبید. با آن کتابهای بی حال و آن همه اهل فرهنگ مونث که تفسیر بلند بزک کردن بودند. جهنم!

خلاصه. این هم از نمایشگاه بین المللی کتاب که عمری در حسرتش سوخته بودیم. یاد آن دانشجویان اهل سمیرم هم به خیر که سوار اتوبوسشان شدیم و آن همه راه را با آنها بودیم.

رفیقم اوضاع مالی اش خوب نیست. نباید زیاد مزاحمش می شدم. بنابراین جل و پلاسم را جمع کردم و زود برگشتم. آخر من که می خواهم یار شاطر باشم نه بار خاطر. (این هم از ضرب المثل!)

یاد این آقای «ع» به خیر که می گفت: اگر مدیریت یک اداره اینطور باشد که اینها می کنند. من ده تا اداره مثل این را مدیریت می کنم. من هم می گویم: اگر مملکت داری اینطور باشد ... اهه هه هه... مثل اینکه باز گنده تر از دهانم حرف زدم. بی خیال!

یک عکس هم بیاندازم اینجا تا سواد خودم و دوستان بره بالا! در موردش بعدا با هم صحبت می کنیم.

 

Cardinal Richelieu

 

کاردینال ریشیلیو یا کاردینال ریچیلیو. شرح زندگی اش بماند برای فرصتی دیگر. فعلا بلاگم بی تصویر نباشد!

فتح باب درج تصویر در بلاگ! ... خیلی ممنونم!

این هم عکس رفیق شفیق و معلم گرامی بسیاری از سیاستمداران دنیا که برای فتح باب درج تصویر (چون عکسی نداشتم) گذاشتمش. البته این عکس. عکس کتاب مشهور او «شهریار» یا «شاهزاده» یا «پرنس» است که عکس نویسنده اش هم رویش آمده. (از یک سایت خارجی کش رفته ام!)

البته من نمی گویم که این آدم مطلقا بد بوده. چون همه ی نظرات و پیچ و خم افکار و اندیشه هایش را نمی دانم و از زندگی اش به طور دقیق بی اطلاعم.

آن مقدار از بیوگرافی اش را هم که خواندم. از خدا پنهان نیست از شما چرا پنهان باشد. کمی یا کمکی به او حق دادم.

آدم است دیگر. آدم و شیر پاک خورده!