سالهای نزدیک به نمایشگاه بین المللی کتاب!!!
بالاخره توفیق رفیق راه شد و رفتیم نمایشگاه بین المللی کتاب! «بین المللی»! من که زیاد حال نکردم. کتابها هم زیاد بهم نچسبید.
شما را نمی دانم. من که حضور در نمایشگاه سالهای بعد را با شرایط امساله نمی خواهم.
روز شنبه چهاردهم اردیبهشت رفتم. از صبح علی الصباح تا شب. یک کلام. نچسبید. با آن کتابهای بی حال و آن همه اهل فرهنگ مونث که تفسیر بلند بزک کردن بودند. جهنم!
خلاصه. این هم از نمایشگاه بین المللی کتاب که عمری در حسرتش سوخته بودیم. یاد آن دانشجویان اهل سمیرم هم به خیر که سوار اتوبوسشان شدیم و آن همه راه را با آنها بودیم.
رفیقم اوضاع مالی اش خوب نیست. نباید زیاد مزاحمش می شدم. بنابراین جل و پلاسم را جمع کردم و زود برگشتم. آخر من که می خواهم یار شاطر باشم نه بار خاطر. (این هم از ضرب المثل!)
یاد این آقای «ع» به خیر که می گفت: اگر مدیریت یک اداره اینطور باشد که اینها می کنند. من ده تا اداره مثل این را مدیریت می کنم. من هم می گویم: اگر مملکت داری اینطور باشد ... اهه هه هه... مثل اینکه باز گنده تر از دهانم حرف زدم. بی خیال!
یک عکس هم بیاندازم اینجا تا سواد خودم و دوستان بره بالا! در موردش بعدا با هم صحبت می کنیم.

کاردینال ریشیلیو یا کاردینال ریچیلیو. شرح زندگی اش بماند برای فرصتی دیگر. فعلا بلاگم بی تصویر نباشد!