یک شعر از شیخ بهایی
غوطه ور شدن در دنیای ادبیات و زمزمه ی یک شعر تر مثل رفتن به دامن طبیعت و شاید قشنگ تر از آن است.

ساقیا بده جامی، زان شراب روحانی
تا دمی بیاسایم، زین حجاب جسمانی
***
بی وفا نگار من، می کند به کار من
خنده های زیر لب، عشوه های پنهانی
***
دین و دل به یک دیدن، باختیم و خرسندیم
در قمار عشق ای دل، کی بود پشیمانی؟
***
سجده بر بتی دارم، راه مسجدم منما
کافر ره عشقم، من کجا مسلمانی!؟
***
ما ز دوست غیر دوست، مقصدی نمی خواهیم
حور و جنت ای ساقی، بر تو باد ارزانی
***
زاهدی به میخانه، سرخ رو زمی دیدم
گفتمش مبارک باد، این قدر مسلمانی
***
خانه ی دل ما را، از کرم عمارت کن
پیش از این که این خانه، رو نهد به ویرانی
***
ما سیه گلیمان را، جز بلا نمی شاید
بر دل بهایی نه، هر بلا که بتوانی
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۸۷ ساعت ۱۱:۱۴ ق.ظ توسط ایلیا
|