Great Daryush Pray

«حقیقت» لباس بسیار زیبایی داشت. آن قدر زیبا که اگر بر تن هر کس می دیدی، می انگاشتی زیباترین موجود دنیا هموست. شاید او خوش پوش ترین موجود دنیا بود.

اما «دروغ» لباسش بس چرکین و ژنده بود.

یک روز دروغ به حقیقت گفت: «بیا برویم آب تنی و شنا.»

حقیقت شاید دلش نمی خواست شنا کند، اما برای اینکه «دروغ» را نرنجاند، پذیرفت. و با هم به کنار آبی رفتنند.

هر دو لباسهایشان را کندند و به داخل آب رفتند. وقتی سرشان به شنا گرم شد، دروغ آهسته از آب بیرون خزید، لباسهای «حقیقت» را بر تن کرد و گریخت.

حقیقت وقتی به خود آمد که دروغ با لباسهای او رفته بود. او دید که یا باید لخت و عور به میان مردم بیاید و یا لباسهای کثیف «دروغ» را بر تن کند. بین دو چیز بد و بدتر «حقیقت» بیچاره مجبور شد بد را انتخاب کند. یعنی لباسهای «دروغ» را بر تن کرد.

و از آن زمان بود که «دروغ» ظاهری بسیار زیبا و فریبنده به خود گرفت و حقیقت ظاهری تلخ و نچسب و بی ریخت پیدا کرد.